گفت از دمگاه آغازيدهام * گفت دم بگذار اى دو ديدهام
از دم و دمگاه شيرم دم گرفت * دمگه او دمگهم محكم گرفت
شير بىدم باش گو اى شير ساز * كه دلم سستى گرفت از زخم گاز
جانب ديگر گرفت آن شخص زخم * بىمحابا بىمواسا بىز رحم
بانگ كرد او كاين چه اندام است از او * گفت اين گوش است اى مرد نكو
گفت تا گوشش نباشد اى حكيم * گوش را بگذار و كوته كن گليم
جانب ديگر خلش آغاز كرد * باز قزوينى فغان را ساز كرد
كاين سوم جانب چه اندام است نيز * گفت اين است اشكم شير اى عزيز
گفت تا اشكم نباشد شير را * چه شكم بايد نگار سير را
خيره شد دلاك و بس حيران بماند * تا به دير انگشت در دندان بماند
بر زمين زد سوزن از خشم اوستاد * گفت در عالم كسى را اين فتاد
شير بىدم و سر و اشكم كه ديد * اين چنين شيرى خدا خود نافريد
[ بدون صبر بر سختىها ، مهار كردن نفس ، ممكن نيست ]
اى برادر صبر كن بر درد نيش * تا رهى از نيش نفس گبر خويش
[ هر كه نفس خود را مهار كند ، امير جهان شود ]
كان گروهى كه رهيدند از وجود * چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
هر كه مرد اندر تن او نفس گبر * مر و را فرمان برد خورشيد و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن * آفتاب او را نيارد سوختن
گفت حق در آفتاب منتجم * ذكر تزاور كذا عن كهفهم
خار جمله لطف چون گل مىشود * پيش جزوى كاو سوى كل مىرود
[ مفهوم بزرگ داشتن خدا ]
چيست تعظيم خدا افراشتن * خويشتن را خوار و خاكى داشتن
[ يكتاپرستى بدين معنى است كه خود را در مقابل خدا نبينى ]
چيست توحيد خدا آموختن * خويشتن را پيش واحد سوختن
[ نورانيت باطن از طريق نفى خودبينى حاصل شود ]
گر همىخواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز
[ فناى في اللّه ]
هستىات در هست آن هستى نواز * همچو مس در كيميا اندر گداز
[ خودبينى ، منشأ همهء تباهىهاست ]
در من و ما سخت كرده ستى دو دست * هست اين جملهى خرابى از دو هست
رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار
[ حكايتى در نفى خودبينى و عبرت گرفتن از حوادث ]
شير و گرگ و روبهى بهر شكار * رفته بودند از طلب در كوهسار
تا به پشت همدگر بر صيدها * سخت بر بندند بار قيدها
هر سه با هم اندر آن صحراى ژرف * صيدها گيرند بسيار و شگرف
[ سبب همراهى عالى با دانى ]
گر چه ز يشان شير نر را ننگ بود * ليك كرد اكرام و همراهى نمود
اين چنين شه را ز لشكر زحمت است * ليك همره شد جماعت رحمت است