تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
بز مرا كه بز ميانه ست و وسط * روبها خرگوش بستان بىغلط
شير گفت اى گرگ چون گفتى بگو * چون كه من باشم تو گويى ما و تو
گرگ خود چه سگ بود كاو خويش ديد * پيش چون من شير بىمثل و نديد
گفت پيش آ اى خرى كاو خود بديد * پيشش آمد پنجه زد او را دريد
چون نديدش مغز و تدبير رشيد * در سياست پوستش از سر كشيد
گفت چون ديد منت از خود نبرد * اين چنين جان را ببايد زار مرد

[ فانى در حق به بقا مىرسد ]

چون نبودى فانى اندر پيش من * فضل آمد مر ترا گردن زدن
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ جز وجه او * چون نه‌اى در وجه او هستى مجو
هر كه اندر وجه ما باشد فنا * كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ نبود جزا
ز آن كه در الاست او از لا گذشت * هر كه در الاست او فانى نگشت

[ شخص خودبين از درگاه خدا مطرود است ]

هر كه بر در او من و ما مىزند * رد باب است او و بر لا مىتند

قصه‌ى آن كس كه در يارى بكوفت از درون گفت كيست گفت منم ، گفت چون تو تويى در نمىگشايم هيچ كس را از ياران نمىشناسم كه او من باشد

[ حكايتى در لزوم گذر از خودبينى ]

آن يكى آمد در يارى بزد * گفت يارش كيستى اى معتمد
گفت من ، گفتش برو هنگام نيست * بر چنين خوانى مقام خام نيست
خام را جز آتش هجر و فراق * كى پزد كى وا رهاند از نفاق
رفت آن مسكين و سالى در سفر * در فراق دوست سوزيد از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت * باز گرد خانه‌ى همباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب * تا بنجهد بىادب لفظى ز لب
بانگ زد يارش كه بر در كيست آن * گفت بر درهم تويى اى دلستان
گفت اكنون چون منى اى من در آ * نيست گنجايى دو من را در سرا

[ تمثيلى چند در بيان فناى در حق ]

نيست سوزن را سر رشته دو تا * چون كه يكتايى درين سوزن در آ
رشته را با سوزن آمد ارتباط * نيست در خور با جمل سم الخياط

[ رياضت ، برندهء رشتهء تعلقات نفسانى ]

كى شود باريك هستى جمل * جز به مقراض رياضات و عمل

[ قدرت مطلقهء خداوند ]

دست حق بايد مر آن را اى فلان * كاو بود بر هر محالى كن فكان
هر محال از دست او ممكن شود * هر حرون از بيم او ساكن شود
اكمه و ابرص چه باشد مرده نيز * زنده گردد از فسون آن عزيز
و آن عدم كز مرده مرده‌تر بود * در كف ايجاد او مضطر بود

[ تجليات مدام حق تعالى ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 125 | جلال الدين الرومي