تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
احتما اصل دوا آمد يقين * احتما كن قوت جان را ببين

[ معرفت حقيقى ، قابليت مىخواهد ]

قابل اين گفته‌ها شو گوش‌وار * تا كه از زر سازمت من گوشوار
حلقه در گوش مه زرگر شوى * تا به ماه و تا ثريا بر شوى

[ تفسير وحدت و كثرت در جهان ]

اولا بشنو كه خلق مختلف * مختلف جانند از يا تا الف
در حروف مختلف شور و شكى است * گر چه از يك رو ز سر تا پا يكى است
از يكى رو ضد و يك رو متحد * از يكى رو هزل و از يك روى جد

[ قيامت ، آشكاركنندهء نهانىهاست ]

پس قيامت روز عرض اكبر است * عرض او خواهد كه با زيب و فر است
هر كه چون هندوى بد سودايى است * روز عرضش نوبت رسوايى است
چون ندارد روى همچون آفتاب * او نخواهد جز شبى همچون نقاب
برگ يك گل چون ندارد خار او * شد بهاران دشمن اسرار او
و انكه سر تا پا گل است و سوسن است * پس بهار او را دو چشم روشن است
خار بىمعنى خزان خواهد خزان * تا زند پهلوى خود با گلستان
تا بپوشد حسن آن و ننگ اين * تا نبينى رنگ آن و رنگ اين
پس خزان او را بهار است و حيات * يك نمايد سنگ و ياقوت زكات

[ براى عارفان ، نهانىها در همين جهان ، عيان است ]

باغبان هم داند آن را در خزان * ليك ديد يك به از ديد جهان
خود جهان آن يك كس است او ابله است * هر ستاره بر فلك جزو مه است

[ كمال موجودات ، تدريجى است ]

پس همىگويند هر نقش و نگار * مژده مژده نك همىآيد بهار
تا بود تابان شكوفه چون زره * كى كند آن ميوه‌ها پيدا گره
چون شكوفه ريخت ميوه سر كند * چون كه تن بشكست جان سر بر زند

[ كاستن از نفسانيات ، روح را بالنده مىكند به زبان تمثيل ]

ميوه معنى و شكوفه صورتش * آن شكوفه مژده ميوه نعمتش
چون شكوفه ريخت ميوه شد پديد * چون كه آن كم شد شد اين اندر مزيد
تا كه نان نشكست قوت كى دهد * ناشكسته خوشه‌ها كى مىدهد
تا هليله نشكند با ادويه * كى شود خود صحت افزا ادويه

در صفت پير و مطاوعت وى

[ حسام الدين ، كاتب مثنوى ]

اى ضياء الحق حسام الدين بگير * يك دو كاغذ بر فزا در وصف پير
گر چه جسم نازكت را زور نيست * ليك بىخورشيد ما را نور نيست
گر چه مصباح و زجاجه گشته‌اى * ليك سر خيل دلى سر رشته‌اى