تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢

در نمد دوختن زن عرب سبوى آب باران را و مهر نهادن بر وى از غايت اعتقاد عرب

مرد گفت آرى سبو را سر ببند * هين كه اين هديه ست ما را سودمند
در نمد در دوز تو اين كوزه را * تا گشايد شه به هديه روزه را
كاين چنين اندر همه آفاق نيست * جز رحيق و مايه‌ى اذواق نيست
ز آن كه ايشان ز آبهاى تلخ و شور * دايما پر علت‌اند و نيم كور

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

مرغ كآب شور باشد مسكنش * او چه داند جاى آب روشنش

[ نقد اهل ظاهر ]

اين كه اندر چشمه‌ى شور است جات * تو چه دانى شط و جيحون و فرات
اى تو نارسته از اين فانى رباط * تو چه دانى محو و سكر و انبساط
ور بدانى نقلت از اب وز جد است * پيش تو اين نامها چون ابجد است
ابجد و هوز چه فاش است و پديد * بر همه طفلان و معنى بس بعيد

[ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ]

پس سبو برداشت آن مرد عرب * در سفر شد مىكشيدش روز و شب
بر سبو لرزان بد از آفات دهر * هم كشيدش از بيابان تا به شهر

[ مناجات جهت حفظ اعمال و احوال از پليدىهاى اهريمن ]

زن مصلا باز كرده از نياز * رب سلم ورد كرده در نماز
كه نگه دار آب ما را از خسان * يا رب آن گوهر بدان دريا رسان
گر چه شويم آگه است و پر فن است * ليك گوهر را هزاران دشمن است
خود چه باشد گوهر آب كوثر است * قطره‌اى زين است كاصل گوهر است

[ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ]

از دعاهاى زن و زارى او * وز غم مرد و گرانبارى او
سالم از دزدان و از آسيب سنگ * برد تا دار الخلافه بىدرنگ
ديد درگاهى پر از انعامها * اهل حاجت گستريده دامها

[ بيان عطاى واسع خداوند به زبان تمثيل ]

دم به دم هر سوى صاحب حاجتى * يافته ز آن در عطا و خلعتى
بهر گبر و مومن و زيبا و زشت * همچو خورشيد و مطر نى چون بهشت
ديد قومى در نظر آراسته * قوم ديگر منتظر برخاسته
خاص و عامه از سليمان تا به مور * زنده گشته چون جهان از نفخ صور
اهل صورت در جواهر بافته * اهل معنى بحر معنى يافته
آن كه بىهمت چه با همت شده * و آن كه با همت چه با نعمت شده