ز آن كه آلت دعوى است و هستى است * كار در بىآلتى و پستى است
[ تا به مقام فقر نرسى ، قرب حقيقى حاصل نمىشود ]
گفت كى بىآلتى سودا كنم * تا نه من بىآلتى پيدا كنم
پس گواهى بايدم بر مفلسى * تا شهم رحمى كند يا مونسى
[ مقام فقر با ادعا درنمىسازد ]
تو گواهى غير گفتوگو و رنگ * وانما تا رحم آرد شاه شنگ
كاين گواهى كه ز گفت و رنگ بد * نزد آن قاضى القضاة آن جرح شد
صدق مىخواهد گواه حال او * تا بتابد نور او بىقال او
هديه بردن عرب سبوى آب باران از ميان باديه سوى بغداد به نزد خليفه بر پنداشت آن كه آن جا هم قحط آب است
گفت زن صدق آن بود كز بود خويش * پاك برخيزى تو از مجهود خويش
آب باران است ما را در سبو * ملكت و سرمايه و اسباب تو
اين سبوى آب را بردار و رو * هديه ساز و پيش شاهنشاه شو
گو كه ما را غير اين اسباب نيست * در مفازه هيچ به زين آب نيست
[ علم و معرفت ناچيز انسان و بيكرانى حق ]
گر خزينهش پر متاع فاخر است * اين چنين آبش نباشد نادر است
چيست آن كوزه تن محصور ما * اندر او آب حواس شور ما
[ قبول طاعات انسان در درگاه حق از لطف اوست ، نه از شايستگى آن طاعات ]
اى خداوند اين خم و كوزهى مرا * در پذير از فضل اللَّه اشترى
كوزهاى با پنج لولهى پنج حس * پاك دار اين آب را از هر نجس
[ هرگاه موجود محدود به وجود بيكران پيوندد ، بيكران شود ]
تا شود زين كوزه منفذ سوى بحر * تا بگيرد كوزهى من خوى بحر
تا چو هديه پيش سلطانش برى * پاك بيند باشدش شه مشترى
بىنهايت گردد آبش بعد از آن * پر شود از كوزهى من صد جهان
لولهها بر بند و پر دارش ز خم * گفت غضوا عن هوا ابصاركم
[ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ]
ريش او پر باد كاين هديه كراست * لايق چون او شهى اين است راست
زن نمىدانست كانجا بر گذر * هست جارى دجلهى همچون شكر
در ميان شهر چون دريا روان * پر ز كشتيها و شست ماهيان
رو بر سلطان و كار و بار بين * حس تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ بين
[ محدوديت ادراكات بشرى و نامتنهاى بودن حضرت حق ]
اين چنين حسها و ادراكات ما * قطرهاى باشد در آن نهر صفا