تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
هر چه آيد بر زبانتان بىحذر * همچو طفلان يگانه با پدر

[ سبقت رحمت خدا بر غضب او ]

ز آن كه اين دمها چه گر نالايق است * رحمت من بر غضب هم سابق است
از پى اظهار اين سبق اى ملك * در تو بنهم داعيه‌ى اشكال و شك
تا بگويى و نگيرم بر تو من * منكر حلمم نيارد دم زدن
صد پدر صد مادر اندر حلم ما * هر نفس زايد در افتد در فنا

[ مقايسهء حلم خدا با حلم مخلوقات ]

حلم ايشان كف بحر حلم ماست * كف رود آيد ولى دريا به جاست
خود چه گويم پيش آن در اين صدف * نيست الا كف كف كف كف

[ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ]

حق آن كف حق آن درياى صاف * كه امتحانى نيست اين گفت و نه لاف
از سر مهر و صفاء است و خضوع * حق آن كس كه به دو دارم رجوع
گر به پيشت امتحان است اين هوس * امتحان را امتحان كن يك نفس
سر مپوشان تا پديد آيد سرم * امر كن تو هر چه بر وى قادرم
دل مپوشان تا پديد آيد دلم * تا قبول آرم هر آن چه قابلم
چون كنم در دست من چه چاره است * در نگر تا جان من چه كاره است

تعيين كردن زن طريق طلب روزى كدخداى خود را و قبول كردن او

گفت زن يك آفتابى تافته ست * عالمى زو روشنايى يافته ست
نايب رحمان خليفه‌ى كردگار * شهر بغداد است از وى چون بهار
گر بپيوندى بدان شه شه شوى * سوى هر ادبار تا كى مىروى

[ اهميت همنشينى ]

همنشينى مقبلان چون كيمياست * چون نظرشان كيميايى خود كجاست
چشم احمد بر ابو بكرى زده * او ز يك تصديق صديق آمده

[ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ]

گفت من شه را پذيرا چون شوم * بىبهانه سوى او من چون روم
نسبتى بايد مرا يا حيلتى * هيچ پيشه راست شد بىآلتى
همچو آن مجنون كه بشنيد از يكى * كه مرض آمد به ليلى اندكى
گفت آوه بىبهانه چون روم * ور بمانم از عيادت چون شوم
ليتني كنت طبيبا حاذقا * كنت أمشي نحو ليلى سابقا
قُلْ تَعالَوْا گفت حق ما را بدان * تا بود شرم اشكنى ما را نشان
شب پران را گر نظر و آلت بدى * روزشان جولان و خوش حالت بدى
گفت چون شاه كرم ميدان رود * عين هر بىآلتى آلت شود