بهر فرجه شد يكى تا گلستان * فرجهى او شد جمال باغبان
همچو اعرابى كه آب از چه كشيد * آب حيوان از رخ يوسف چشيد
رفت موسى كاتش آرد او به دست * آتشى ديد او كه از آتش برست
جست عيسى تا رهد از دشمنان * بردش آن جستن به چارم آسمان
دام آدم خوشهى گندم شده * تا وجودش خوشهى مردم شده
باز آيد سوى دام از بهر خور * ساعد شه يابد و اقبال و فر
طفل شد مكتب پى كسب هنر * بر اميد مرغ با لطف پدر
پس ز مكتب آن يكى صدرى شده * ماهگانه داده و بدرى شده
آمده عباس حرب از بهر كين * بهر قمع احمد و استيز دين
گشته دين را تا قيامت پشت و رو * در خلافت او و فرزندان او
من بر اين در طالب چيز آمدم * صدر گشتم چون به دهليز آمدم
آب آوردم به تحفه بهر نان * بوى نانم برد تا صدر جنان
نان برون راند آدمى را از بهشت * نان مرا اندر بهشتى در سرشت
رستم از آب و ز نان همچون ملك * بىغرض گردم بر اين در چون فلك
[ عاشق حقيقى ، بدون غرض و چشمداشت ، ايثار مىكند ]
بىغرض نبود به گردش در جهان * غير جسم و غير جان عاشقان
در بيان آن كه عاشق دنيا بر مثال عاشق ديوارى است كه بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نكرد تا فهم كند كه آن تاب و رونق از ديوار نيست از قرص آفتاب است در آسمان چهارم لاجرم كلى دل بر ديوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پيوست او محروم ماند ابدا وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ
[ عاشق حقيقى ، تنها به معشوق حقيقى دل مىبندد نه به صورتها ]
عاشقان كل نه اين عشاق جزو * ماند از كل آن كه شد مشتاق جزو
چون كه جزوى عاشق جزوى شود * زود معشوقش به كل خود رود
ريش گاو بندهى غير آمد او * غرقه شد كف در ضعيفى در زد او
نيست حاكم تا كند تيمار او * كار خواجهى خود كند يا كار او