تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩

دل نهادن عرب بر التماس دل بر خويش و سوگند خوردن كه در اين تسليم مرا حيلتى و امتحانى نيست

[ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ]

مرد گفت اكنون گذشتم از خلاف * حكم دارى تيغ بر كش از غلاف
هر چه گويى من ترا فرمان‌برم * در بد و نيك آمد آن ننگرم
در وجود تو شوم من منعدم * چون محبم حب يعمى و يصم
گفت زن آهنگ برم مىكنى * يا به حيلت كشف سرم مىكنى
گفت و الله عالم السر الخفى * كافريد از خاك آدم را صفى

[ باطن شكوهمند انسان در كالبدى كوچك پنهان شده است ]

دو سه گز قالب كه دادش وانمود * هر چه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هر چه بود او پيش پيش * درس كرد از علم الاسماء خويش
تا ملك بىخود شد از تدريس او * قدس ديگر يافت از تقديس او

[ برترى اسنان كامل از فرشتگان ]

آن گشادىشان كز آدم رو نمود * در گشاد آسمانهاشان نبود

[ برترى انسان از جهان ]

در فراخى عرصه‌ى آن پاك جان * تنگ آمد عرصه‌ى هفت آسمان

[ قلب انسان ، جايگاه حق تعالى ]

گفت پيغمبر كه حق فرموده است * من نگنجم هيچ در بالا و پست
در زمين و آسمان و عرش نيز * من نگنجم اين يقين دان اى عزيز
در دل مومن بگنجم اى عجب * گر مرا جويى در آن دلها طلب
گفت ادخل فى عبادي تلتقي * جنة من رؤيتي يا متقي

[ عرش ، در برابر عظمت انسان كامل ، چيزى نيست ]

عرش با آن نور با پهناى خويش * چون بديد آن را برفت از جاى خويش
خود بزرگى عرش باشد بس مديد * ليك صورت كيست چون معنى رسيد

[ باز در برترى انسان كامل از فرشتگان ]

هر ملك مىگفت ما را پيش از اين * الفتى مىبود بر گرد زمين
تخم خدمت بر زمين مىكاشتيم * ز آن تعلق ما عجب مىداشتيم
كاين تعلق چيست با اين خاكمان * چون سرشت ما بده ست از آسمان
الف ما انوار با ظلمات چيست * چون تواند نور با ظلمات زيست
آدما آن الف از بوى تو بود * ز آن كه جسمت را زمين بد تار و پود
جسم خاكت را از اينجا بافتند * نور پاكت را در اينجا يافتند
اين كه جان ما ز روحت يافته ست * پيش پيش از خاك آن مىتافته ست
در زمين بوديم و غافل از زمين * غافل از گنجى كه در وى بد دفين
چون سفر فرمود ما را ز آن مقام * تلخ شد ما را از آن تحويل كام
تا كه حجتها همىگفتيم ما * كه بجاى ما كى آيد اى خدا
نور اين تسبيح و اين تهليل را * مىفروشى بهر قال و قيل را
حكم حق گسترد بهر ما بساط * كه بگوييد از طريق انبساط