تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨

مخلص ماجراى عرب و جفت او

[ تنازع اعرابى و همسرش ، نماد تنازع عقل و نفس است ]

ماجراى مرد و زن را مخلصى * باز مىجويد درون مخلصى
ماجراى مرد و زن افتاد نقل * آن مثال نفس خود مىدان و عقل
اين زن و مردى كه نفس است و خرد * نيك بايسته ست بهر نيك و بد
وين دو بايسته در اين خاكى سرا * روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همىخواهد هويج خانگاه * يعنى آب رو و نان و خوان و جاه

[ مقايسهء نفس و عقل ]

نفس همچون زن پى چاره‌گرى * گاه خاكى گاه جويد سرورى
عقل خود زين فكرها آگاه نيست * در دماغش جز غم اللَّه نيست

[ راز حكايت اعرابى و همسرش ]

گر چه سر قصه اين دانه ست و دام * صورت قصه شنو اكنون تمام

[ تحقق ايمان ، منوط به جمع ميان صورت و معناست ]

گر بيان معنوى كافى شدى * خلق عالم عاطل و باطل بدى
گر محبت فكرت و معنيستى * صورت روزه و نمازت نيستى

[ اعمال بر احوال دلالت مىكند ]

هديه‌هاى دوستان با همديگر * نيست اندر دوستى الا صور
تا گواهى داده باشد هديه‌ها * بر محبتهاى مضمر در حفا
ز آن كه احسانهاى ظاهر شاهدند * بر محبتهاى سر اى ارجمند

[ اعمال ، گاه از خلوص نيّت ناشى مىشود و گاه از ريا ]

شاهدت گه راست باشد گه دروغ * مست گاهى از مى و گاهى ز دوغ
دوغ خورده مستيى پيدا كند * هاى و هوى و سر گرانيها كند
آن مرايى در صيام و در صلاست * تا گمان آيد كه او مست ولاست
حاصل افعال برونى ديگر است * تا نشان باشد بر آن چه مضمر است

[ مناجات براى دريافت بينش و بصيرت ]

يا رب آن تمييز ده ما را به خواست * تا شناسيم آن نشان كژ ز راست

[ تشخيص امور ، با بصيرت باطنى ميسّر شود ]

حس را تمييز دانى چون شود * آن كه حس ينظر بنور اللَّه بود

[ شناخت بيواسطه ]

ور اثر نبود سبب هم مظهر است * همچو خويشى كز محبت مخبر است
نبود آن كه نور حقش شد امام * مر اثر را يا سببها را غلام
يا محبت در درون شعله زند * زفت گردد وز اثر فارغ كند
حاجتش نبود پى اعلام مهر * چون محبت نور خود زد بر سپهر
هست تفصيلات تا گردد تمام * اين سخن ليكن بجو تو و السلام

[ تمايز صورت و معنا و نقد صوفيان صورت‌پرست ]

گر چه شد معنى در اين صورت پديد * صورت از معنى قريب است و بعيد
در دلالت همچو آب‌اند و درخت * چون به ماهيت روى دورند سخت
ترك ماهيات و خاصيات گو * شرح كن احوال آن دو ماهرو
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 108 | جلال الدين الرومي