تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
دستشان كژ پايشان كژ چشم كژ * مهرشان كژ صلح‌شان كژ خشم كژ
از پى تقليد و معقولات نقل * پا نهاده بر جمال پير عقل
پير خر نى جمله گشته پير خر * از رياى چشم و گوش همدگر
از بهشت آورد يزدان بردگان * تا نمايدشان سقر پروردگان

در معنى آن كه مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ

[ سبب اتحاد انسانها ، همگونى روحى است نه همگونى ظاهرى ]

اهل نار و خلد را بين هم دكان * در ميانشان بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ
اهل نار و اهل نور آميخته * در ميانشان كوه قاف انگيخته
همچو در كان خاك و زر كرد اختلاط * در ميانشان صد بيابان و رباط
همچنان كه عقد در در و شبه * مختلط چون ميهمان يك شبه
بحر را نيميش شيرين چون شكر * طعم شيرين رنگ روشن چون قمر
نيم ديگر تلخ همچون زهر مار * طعم تلخ و رنگ مظلم فيروار
هر دو بر هم مىزنند از تحت و اوج * بر مثال آب دريا موج موج
صورت بر هم زدن از جسم تنگ * اختلاط جانها در صلح و جنگ

[ ماهيّت صلح و جنگ ]

موجهاى صلح بر هم مىزند * كينه‌ها از سينه‌ها بر مىكند
موجهاى جنگ بر شكل دگر * مهرها را مىكند زير و زبر
مهر تلخان را به شيرين مىكشد * ز آن كه اصل مهرها باشد رشد
قهر شيرين را به تلخى مىبرد * تلخ با شيرين كجا اندر خورد

[ بدى و خوبى باطنى بر اهل بصيرت آشكار است ]

تلخ و شيرين زين نظر نايد پديد * از دريچه‌ى عاقبت دانند ديد
چشم آخر بين تواند ديد راست * چشم آخر بين غرور است و خطاست
اى بسا شيرين كه چون شكر بود * ليك زهر اندر شكر مضمر بود

[ مراتب مختلف شناخت آدميان ]

آن كه زيرك‌تر به بو بشناسدش * و آن دگر چون بر لب و دندان زدش
پس لبش ردش كند پيش از گلو * گر چه نعره مىزند شيطان كلوا
و آن دگر را در گلو پيدا كند * و آن دگر را در بدن رسوا كند
و آن دگر را در حدث سوزش دهد * ذوق آن زخم جگر دوزش دهد
و آن دگر را بعد ايام و شهور * و آن دگر را بعد مرگ از قعر گور
ور دهندش مهلت اندر قعر گور * لا بد آن پيدا شود يوم النشور

[ تكامل تدريجى پديده‌ها ]

هر نبات و شكرى را در جهان * مهلتى پيداست از دور زمان
سالها بايد كه اندر آفتاب * لعل يابد رنگ و رخشانى و تاب