تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
سرخ شد روى همه روز دوم * نوبت اوميد و توبه گشت گم
شد سيه روز سوم روى همه * حكم صالح راست شد بىملحمه
چون همه در نااميدى سر زدند * همچو مرغان در دو زانو آمدند
در نبى آورد جبريل امين * شرح اين زانو زدن را جاثمين
زانو آن دم زن كه تعليمت كنند * وز چنين زانو زدن بيمت كنند
منتظر گشتند زخم قهر را * قهر آمد نيست كرد آن شهر را
صالح از خلوت به سوى شهر رفت * شهر ديد اندر ميان دود و تفت
ناله از اجزاى ايشان مىشنيد * نوحه پيدا نوحه گويان ناپديد
ز استخوانهاشان شنيد او ناله‌ها * اشك ريز از جانشان چون ژاله‌ها
صالح آن بشنيد و گريه ساز كرد * نوحه بر نوحه گران آغاز كرد
گفت اى قومى به باطل زيسته * وز شما من پيش حق بگريسته
حق بگفته صبر كن بر جورشان * پندشان ده بس نماند از دورشان
من بگفته پند شد بند از جفا * شير پند از مهر جوشد وز صفا
بس كه كرديد از جفا بر جاى من * شير پند افسرد در رگهاى من
حق مرا گفته ترا لطفى دهم * بر سر آن زخمها مرهم نهم
صاف كرده حق دلم را چون سما * روفته از خاطرم جور شما
در نصيحت من شده بار دگر * گفته امثال و سخنها چون شكر
شير تازه از شكر انگيخته * شير و شهدى با سخن آميخته
در شما چون زهر گشته آن سخن * ز آن كه زهرستان بديد از بيخ و بن
چون شوم غمگين كه غم شد سر نگون * غم شما بوديد اى قوم حرون
هيچ كس بر مرگ غم نوحه كند * ريش سر چون شد كسى مو بر كند
رو به خود كرد و بگفت اى نوحه‌گر * نوحه‌ات را مىنيرزد آن نفر
كژ مخوان اى راست خواننده‌ى مبين * كيف آسى قل لقوم ظالمين
باز اندر چشم و دل او گريه يافت * رحمتى بىعلتى در وى بتافت
قطره مىباريد و حيران گشته بود * قطره‌ى بىعلت از درياى جود
عقل او مىگفت كين گريه ز چيست * بر چنان افسوسيان شايد گريست
بر چه مىگريى بگو بر فعلشان * بر سپاه كينه توز بدنشان
بر دل تاريك پر زنگارشان * بر زبان زهر همچون مارشان
بر دم و دندان سگسارانه‌شان * بر دهان و چشم كژدم خانه‌شان
بر ستيز و تسخر و افسوسشان * شكر كن چون كرد حق محبوسشان