بلكه دفعش مىكند از شش جهات * ز آن بماند اندر ميان عاصفات
پس ز دفع خاطر اهل كمال * جان فرعونان بماند اندر ضلال
پس ز دفع اين جهان و آن جهان * ماندهاند اين بىرهان بىاين و آن
سركشى از بندگان ذو الجلال * دان كه دارند از وجود تو ملال
[ جذب و دفع افراد از جاذبه و دافعه اوليا ناشى مىشود ]
كهربا دارند چون پيدا كنند * كاه هستى ترا شيدا كنند
كهرباى خويش چون پنهان كنند * زود تسليم ترا طغيان كنند
آن چنان كه مرتبهى حيوانى است * كاو اسير و سغبهى انسانى است
مرتبهى انسان به دست اوليا * سغبه چون حيوان شناسش اى كيا
بندهى خود خواند احمد در رشاد * جمله عالم را بخوان قُلْ يا عِبادِ
[ اوليا ، راهنماى مردم هستند ]
عقل تو همچون شتربان تو شتر * مىكشاند هر طرف در حكم مر
عقل عقلند اوليا و عقلها * بر مثال اشتران تا انتها
اندر ايشان بنگر آخر ز اعتبار * يك قلاووز است جان صد هزار
[ نارسايى تمثيلها در بيان حال اوليا ]
چه قلاووز و چه اشتربان بياب * ديده اى كان ديده بيند آفتاب
[ جهان فرو پوشيده در غفلت ، نيازمند هدايت اولياست ]
نك جهان در شب بمانده ميخ دوز * منتظر موقوف خورشيد است و روز
[ عظمت اوليا در ظاهر فروتن آنان پوشيده شده است ]
اينت خورشيدى نهان در ذرهاى * شير نر در پوستين برهاى
اينت دريايى نهان در زير كاه * پا بر اين كه هين منه با اشتباه
[ لغزش آدمى ، مقدمهء بيدارى اوست ]
اشتباهى و گمانى در درون * رحمت حق است بهر رهنمون
[ پيامبران ، جامع مراتب كمالات هستند ]
هر پيمبر فرد آمد در جهان * فرد بود آن رهنمايش در نهان
عالم كبرى به قدرت سحر كرد * كرد خود را در كهين نقشى نورد
[ نابخردان ، پيامبران و اوليا را دست كم مىگيرند ]
ابلهانش فرد ديدند و ضعيف * كى ضعيف است آن كه با شه شد حريف
ابلهان گفتند مردى بيش نيست * واى آن كاو عاقبت انديش نيست
حقير و بىخصم ديدن ديدههاى حس صالح و ناقهى صالح را ، چون خواهد كه حق لشكرى را هلاك كند در نظر ايشان حقير نمايد خصمان را و اندك اگر چه غالب باشد آن خصم وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا
[ تمثيل پوشيدگى عظمت انبيا و اوليا در ظاهر سادهء آنان ]
ناقهى صالح به صورت بد شتر * پى بريدندش ز جهل آن قوم مر
از براى آب چون خصمش شدند * نان كور و آب كور ايشان بدند