سبز گردم چون كه گويد كشت باش * زرد گردم چون كه گويد زشت باش
لحظهاى ماهم كند يك دم سياه * خود چه باشد غير اين كار إله
[ حكومت قضا و قدر بر موجودات ]
پيش چوگانهاى حكم كن فكان * مىدويم اندر مكان و لامكان
[ سبب جنگهاى دين ، نديدن جوهر حقيقت است ]
چون كه بىرنگى اسير رنگ شد * موسيى با موسيى در جنگ شد
[ در مرتبهء وحدت الهى ، كفر و ايمان راهى ندارد ]
چون به بىرنگى رسى كان داشتى * موسى و فرعون دارند آشتى
گر ترا آيد بر اين نكته سؤال * رنگ كى خالى بود از قيل و قال
اين عجب كاين رنگ از بىرنگ خاست * رنگ با بىرنگ چون در جنگ خاست
[ دو تمثيل براى ابيات پيشين ]
چون كه روغن را ز آب اسرشتهاند * آب با روغن چرا ضد گشتهاند
چون گل از خار است و خار از گل چرا * هر دو در جنگند و اندر ماجرا
يا نه جنگ است اين براى حكمت است * همچو جنگ خر فروشان صنعت است
[ حيرت عارفانه ، گشايندهء معماى هستى ]
يا نه اين است و نه آن حيرانى است * گنج بايد جست اين ويرانى است
[ گمان ، حجاب حقيقت ]
آن چه تو گنجش توهم مىكنى * ز آن توهم گنج را گم مىكنى
[ فناى عارفانه ، كاشف حقيقت ]
چون عمارت دان تو وهم و رايها * گنج نبود در عمارت جايها
در عمارت هستى و جنگى بود * نيست را از هستها ننگى بود
نى كه هست از نيستى فرياد كرد * بلكه نيست آن هست را واداد كرد
[ حقيقتستيزان به سبب عدم تجانس با انبيا و اوليا ، از سوى آنان رانده مىشوند ]
تو مگو كه من گريزانم ز نيست * بلكه او از تو گريزان است بيست
ظاهرا مىخواندت او سوى خود * وز درون مىراندت با چوب رد
نعلهاى باژگونه ست اى سليم * نفرت فرعون مىدان از كليم
سبب حرمان اشقيا از دو جهان كه خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ
[ تمثيل مردود شدن نااهلان به سبب دعوت انبيا و اوليا ]
چون حكيمك اعتقادى كرده است * كاسمان بيضه زمين چون زرده است
گفت سائل چون بماند اين خاكدان * در ميان اين محيط آسمان
همچو قنديلى معلق در هوا * نى به اسفل مىرود نى بر على
آن حكيمش گفت كز جذب سما * از جهات شش بماند اندر هوا
چون ز مغناطيس قبهى ريخته * در ميان ماند آهنى آويخته
آن دگر گفت آسمان با صفا * كى كشد در خود زمين تيره را