زين نسق مىگفت با لطف و گشاد * در ميانه گريهاى بر وى فتاد
گريه چون از حد گذشت و هاى هاى * زو كه بىگريه بد او خود دل رباى
شد از آن باران يكى برقى پديد * زد شرارى در دل مرد وحيد
آن كه بندهى روى خوبش بود مرد * چون بود چون بندگى آغاز كرد
آن كه از كبرش دلت لرزان بود * چون شوى چون پيش تو گريان شود
آن كه از نازش دل و جان خون بود * چون كه آيد در نياز او چون بود
آن كه در جور و جفايش دام ماست * عذر ما چه بود چو او در عذر خاست
[ احتياج زن و مرد به يكديگر ]
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حق آراسته ست * ز آن چه حق آراست چون دانند جست
چون پى يسكن اليهاش آفريد * كى تواند آدم از حوا بريد
[ اطاعت مرد از زن ]
رستم زال ار بود وز حمزه بيش * هست در فرمان اسير زال خويش
آن كه عالم مست گفتش آمدى * كلمينى يا حميراء مىزدى
آب غالب شد بر آتش از نهيب * آتشش جوشد چو باشد در حجاب
چون كه ديگى حايل آيد هر دو را * نيست كرد آن آب را كردش هوا
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبى * باطنا مغلوب و زن را طالبى
اين چنين خاصيتى در آدمى است * مهر حيوان را كم است آن از كمى است
در بيان اين خبر كه انهن يغلبن العاقل و يغلبهن الجاهل
[ مرد عاقل ، مغلوب زن مىگردد ]
گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان * غالب آيد سخت و بر صاحب دلان
[ مرد جاهل ، بر زن غالب مىشود ]
باز بر زن جاهلان چيره شوند * ز آن كه ايشان تند و بس خيره روند
كم بودشان رقت و لطف و و داد * ز آن كه حيوانى است غالب بر نهاد
مهر و رقت وصف انسانى بود * خشم و شهوت وصف حيوانى بود
[ زن ، پرتو حق تعالى است ]
پرتو حق است آن معشوق نيست * خالق است آن گوييا مخلوق نيست
تسليم كردن مرد خود را به آن چه التماس زن بود از طلب معيشت و آن اعتراض زن را اشارت حق دانستن بنزد عقل هر دانندهاى هست كه با گردنده گردانندهاى هست
[ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ]
مرد ز آن گفتن پشيمان شد چنان * كز عوانى ساعت مردن عوان
گفت خصم جان جان چون آمدم * بر سر جان من لگدها چون زدم