تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
گر جهان را پر در مكنون كنم * روزى تو چون نباشد چون كنم
ترك جنگ و ره زنى اى زن بگو * ور نمىگويى به ترك من بگو
مر مرا چه جاى جنگ نيك و بد * كاين دلم از صلحها هم مىرمد
گر خمش كردى و گرنه آن كنم * كه همين دم ترك خان و مان كنم

مراعات كردن زن شوهر را و استغفار كردن از گفته‌ى خويش

زن چو ديد او را كه تند و توسن است * گشت گريان گريه خود دام زن است
گفت از تو كى چنين پنداشتم * از تو من اوميد ديگر داشتم
زن در آمد از طريق نيستى * گفت من خاك شمايم نه ستى
جسم و جان و هر چه هستم آن تست * حكم و فرمان جملگى فرمان تست
گر ز درويشى دلم از صبر جست * بهر خويشم نيست آن بهر تو است
تو مرا در دردها بودى دوا * من نمىخواهم كه باشى بىنوا
جان تو كز بهر خويشم نيست اين * از براى تستم اين ناله و حنين
خويش من و الله كه بهر خويش تو * هر نفس خواهد كه ميرد پيش تو
كاش جانت كش روان من فدى * از ضمير جان من واقف بدى
چون تو با من اين چنين بودى به ظن * هم ز جان بيزار گشتم هم ز تن
خاك را بر سيم و زر كرديم چون * تو چنينى با من اى جان را سكون
تو كه در جان و دلم جا مىكنى * زين قدر از من تبرا مىكنى
تو تبرا كن كه هستت دستگاه * اى تبراى ترا جان عذر خواه
ياد مىكن آن زمانى را كه من * چون صنم بودم تو بودى چون شمن
بنده بر وفق تو دل افروخته ست * هر چه گويى پخت گويد سوخته ست
من سپاناخ تو با هر چم پزى * يا ترش با يا كه شيرين مىسزى
كفر گفتم نك به ايمان آمدم * پيش حكمت از سر جان آمدم
خوى شاهانه‌ى ترا نشناختم * پيش تو گستاخ خر در تاختم
چون ز عفو تو چراغى ساختم * توبه كردم اعتراض انداختم
مىنهم پيش تو شمشير و كفن * مىكشم پيش تو گردن را بزن
از فراق تلخ مىگويى سخن * هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن
در تو از من عذر خواهى هست سر * با تو بىمن او شفيعى مستمر
عذر خواهم در درونت خلق تست * ز اعتماد او دل من جرم جست
رحم كن پنهان ز خود اى خشمگين * اى كه خلقت به ز صد من انگبين