هم در آخور هم در آخر عجز ديد * مرده شد دين عجايز را گزيد
چون زليخا يوسفش بر وى بتافت * از عجوزى در جوانى راه يافت
زندگى در مردن و در محنت است * آب حيوان در درون ظلمت است
رجوع كردن به قصهى پروردن حق تعالى نمرود را بىواسطهى مادر و دايه در طفلى
حاصل آن روضه چو باغ عارفان * از سموم و صرصر آمد در امان
يك پلنگى طفلكان نوزاده بود * گفتم او را شير ده طاعت نمود
پس بدادش شير و خدمتهاش كرد * تا كه بالغ گشت و زفت و شير مرد
چون فطامش شد بگفتم با پرى * تا در آموزيد نطق و داورى
پرورش دادم مر او را ز آن چمن * كى به گفت اندر بگنجد فن من
داده من ايوب را مهر پدر * بهر مهمانى كرمان بىضرر
داده كرمان را بر او مهر ولد * بر پدر من اينت قدرت اينت يد
مادران را داب من آموختم * چون بود لطفى كه من افروختم
صد عنايت كردم و صد رابطه * تا ببيند لطف من بىواسطه
تا نباشد از سبب در كش مكش * تا بود هر استعانت از منش
ور نه تا خود هيچ عذرى نبودش * شكوتى نبود ز هر يار بدش
اين حضانه ديد با صد رابطه * كه بپروردم و را بىواسطه
شكر او آن بود اى بندهى جليل * كه شد او نمرود و سوزندهى خليل
همچنان كاين شاه زاده شكر شاه * كرد استكبار و استكثار جاه
كه چرا من تابع غيرى شوم * چون كه صاحب ملك و اقبال نوم
لطفهاى شه كه ذكر آن گذشت * از تجبر بر دلش پوشيده گشت
همچنان نمرود آن الطاف را * زير پا بنهاد از جهل و عمى
اين زمان كافر شد و ره مىزند * كبر و دعوى خدايى مىكند
رفته سوى آسمان با جلال * با سه كركس تا كند با من قتال
صد هزاران طفل بىتلويم را * كشته تا يابد وى ابراهيم را
كه منجم گفت كاندر حكم سال * زاد خواهد دشمنى بهر قتال