تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 995

مساهمون:

ص٩٩٥
مرغ دولت در عتابش بر طپيد * پرده‌ى آن گوشه گشته بر دريد
چون درون خود بديد آن خوش پسر * از سيه كارى خود گرد و اثر
آن وظيفه‌ى لطف و نعمت كم شده * خانه‌ى شادى او پر غم شده
با خود آمد او ز مستى عقار * ز آن گنه گشته سرش خانه‌ى خمار
خورده گندم حله زو بيرون شده * خلد بر وى باديه و هامون شده
ديد كان شربت و را بيمار كرد * زهر آن ما و منيها كار كرد
جان چون طاوس در گلزار ناز * همچو جغدى شد به ويرانه‌ى مجاز
همچو آدم دور ماند او از بهشت * در زمين مىراند گاوى بهر كشت
اشك مىراند او كه اى هندوى زاو * شير را كردى اسير دم گاو
كردى اى نفس بد بارد نفس * بىحفاظى با شه فريادرس
دام بگزيدى ز حرص گندمى * بر تو شد هر گندم او كژدمى
در سرت آمد هواى ما و من * قيد بين بر پاى خود پنجاه من
نوحه مىكرد اين نمط بر جان خويش * كه چرا گشتم ضد سلطان خويش
آمد او با خويش و استغفار كرد * با انابت چيز ديگر يار كرد
درد كان از وحشت ايمان بود * رحم كن كان درد بىدرمان بود

[ كاش قدرت و امكانات به دست نااهلان نيفتد ]

مر بشر را خود مبا جامه‌ى درست * چون رهيد از صبر در حين صدر جست
مر بشر را پنجه و ناخن مباد * كه نه دين انديشد آن گه نه سداد
آدمى اندر بلا كشته به است * نفس كافر نعمت است و گمره است

خطاب حق به عزرائيل كه ترا رحم بر كه بيشتر آمد از اين خلايق كه جانشان قبض كردى ، و جواب دادن عزرائيل حضرت را

[ حكايت در اينكه كفران نعمت و طغيان ، به تيره روزى مىانجامد ]

حق به عزرائيل مىگفت اى نقيب * بر كه رحم آمد ترا از هر كئيب
گفت بر جمله دلم سوزد به درد * ليك ترسم امر را اهمال كرد
تا بگويم كاشكى يزدان مرا * در عوض قربان كند بهر فتى
گفت بر كى بيشتر رحم آمدت * از كه دل پر ز سوز و بريان‌تر شدت
گفت روزى كشتيى بر موج تيز * من شكستم ز امر تا شد ريز ريز
بس بگفتى قبض كن جان همه * جز زنى و غير طفلى ز آن رمه