تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 999

مساهمون:

ص٩٩٩

وصيت كردن آن شخص كه بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من كه كاهل تر است

[ حكايت در اينكه عارفان از زيركىهاى دنيوى بدورند و فقط دل به حق سپرده‌اند ]

آن يكى شخصى بوقت مرگ خويش * گفته بود اندر وصيت پيش پيش
سه پسر بودش چو سه سرو روان * وقف ايشان كرده او جان و روان
گفت هر چه در كفم كاله و زر است * او برد زين هر سه كاو كاهلتر است
گفت با قاضى و بس اندرز كرد * بعد از آن جام شراب مرگ خورد
گفته فرزندان به قاضى كاى كريم * نگذريم از حكم او ما سه يتيم
سمع و طاعه مىكنيم او راست دست * آن چه او فرمود بر ما نافذ است
ما چو اسماعيل ز ابراهيم خود * سر نپيچيم ار چه قربان مىكند
گفت قاضى هر يكى با عاقليش * تا بگويد قصه‌اى از كاهليش
تا ببينم كاهلى هر يكى * تا بدانم حال هر يك بىشكى

[ كاهلى عارفانه بدين معنى است كه عارف ، از جميع تعلّقات آزاد است ]

عارفان از دو جهان كاهلترند * ز آنك بىشد يار خرمن مىبرند
كاهلى را كرده‌اند ايشان سند * كار ايشان را چو يزدان مىكند
كار يزدان را نمىبينند عام * مىنياسايند از كد صبح و شام

[ ادامهء حكايت وصيت كردن آن شخص كه . . . ]

هين ز حد كاهلى گوييد باز * تا بدانم حد آن از كشف راز
بىگمان كه هر زبان پرده‌ى دل است * چون بجنبد پرده سرها و اصل است
پرده‌ى كوچك چو يك شرحه‌ى كباب * مىبپوشد صورت صد آفتاب

[ راست و دروغ ، بو دارد ]

گر بيان نطق كاذب نيز هست * ليك بوى از صدق و كذبش مخبر است

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

آن نسيمى كه بيايد از چمن * هست پيدا از سموم گولخن
بوى صدق و بوى كذب گول گير * هست پيدا در نفس چون مشك و سير
گر ندانى يار را از ده دله * از مشام فاسد خود كن گله

[ تمثيلى ديگر ]

بانگ هيزان و شجاعان دلير * هست پيدا چون فن روباه و شير

[ تمثيلى ديگر ]

يا زبان همچو سر ديگ است راست * چون بجنبد تو بدانى چه اباست
از بخار آن بداند تيز هش * ديگ شيرينى ز سكباج ترش

[ تمثيلى ديگر ]

دست بر ديگ نوى چون زد فتى * وقت به خريدن بديد اشكسته را
گفت دانم مرد را در حين ز پوز * ور نگويد دانمش اندر سه روز
و آن دگر گفت ار بگويد دانمش * ور نگويد در سخن پيچانمش
گفت اگر اين مكر بشنيده بود * لب ببندد در خموشى در رود