مثل
[ تمثيل در اينكه فقط شيفته تدبير خود مشو ، بل قدرت حريف را نيز بسنج ]
آن چنان كه گفت مادر بچه را * گر خيالى آيدت در شب فرا
يا به گورستان و جاى سهمگين * تو خيالى بينى اسود پر ز كين
دل قوى دار و بكن حمله بر او * او بگرداند ز تو در حال رو
گفت كودك آن خيال ديووش * گر به دو اين گفته باشد مادرش
حمله آرم افتد اندر گردنم * ز امر مادر پس من آن گه چون كنم
تو همىآموزىام كه چست ايست * آن خيال زشت را هم مادرى است
ديو و مردم را ملقن آن يكى است * غالب از وى گردد ار خصم اندكى است
تا كدامين سوى باشد آن يواش * اللَّه اللَّه رو تو هم ز آن سوى باش
[ ادامهء حكايت وصيت كردن آن شخص كه . . . ]
گفت اگر از مكر نايد در كلام * حيله را دانسته باشد آن همام
سر او را چون شناسى راست گو * گفت من خامش نشينم پيش او
صبر را سلم كنم سوى درج * تا بر آيم صبر مفتاح الفرج
ور بجوشد در حضورش از دلم * منطقى بيرون از اين شادى و غم
من بدانم كاو فرستاد آن به من * از ضمير چون سهيل اندر يمن
در دل من آن سخن ز آن ميمنه است * ز انكه از دل جانب دل روزنهست
مر بزرگى و را گردن نهم * منتى هم بر دل و بر تن نهم
چون فتاد از روزن دل آفتاب * ختم شد و الله اعلم بالصواب