تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 994

مساهمون:

ص٩٩٤
خانه تنگ آمد از اين گهواره‌ها * طفلكان را زود بالغ كن شها
اى گواره خانه را ضيق مدار * تا تواند كرد بالغ انتشار

وسوسه‌اى كه پادشاه زاده را پيدا شد از سبب استغنايى و كشفى كه از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشكرى و سركشى مىكرد ، شاه را از راه الهام و سر خبر شد ، دلش درد كرد ، روح او را زخمى زد چنان كه صورت شاه را خبر نبود الى آخره

[ تصرّف معنوى مراد در مريد ]

چون مسلم گشت بىبيع و شرى * از درون شاه در جانش جرى
قوت مىخوردى ز نور جان شاه * ماه جانش همچو از خورشيد ماه
راتبه‌ى جانى ز شاه بىنديد * دم به دم در جان مستش مىرسيد
آن نه كه ترسا و مشرك مىخورند * ز آن غذايى كه ملايك مىخورند

[ خود بينى سالك در احوال معنوىاى كه از تصرّف مراد در او حاصل آمده است ]

اندرون خويش استغنا بديد * گشت طغيانى ز استغنا پديد
كه نه من هم شاه و هم شه زاده‌ام * چون عنان خود بدين شه داده‌ام
چون مرا ماهى بر آمد با لمع * من چرا باشم غبارى را تبع
آب در جوى من است و وقت ناز * ناز غير از چه كشم من بىنياز
سر چرا بندم چو درد سر نماند * وقت روى زرد و چشم تر نماند
چون شكر لب گشته‌ام عارض قمر * باز بايد كرد دكان دگر
زين منى چون نفس زاييدن گرفت * صد هزاران ژاژ خاييدن گرفت
صد بيابان ز آن سوى حرص و حسد * تا بدان جا چشم بد هم مىرسد
بحر شه كه مرجع هر آب اوست * چون نداند آن چه اندر سيل و جوست
شاه را دل درد كرد از فكر او * ناسپاسى عطاى بكر او
گفت آخر اى خس واهى ادب * اين سزاى داد من بود اى عجب
من چه كردم با تو زين گنج نفيس * تو چه كردى با من از خوى خسيس
من ترا ماهى نهادم در كنار * كه غروبش نيست تا روز شمار
در جزاى آن عطاى نور پاك * تو زدى در ديده‌ى من خار و خاك
من ترا بر چرخ گشته نردبان * تو شده در حرب من تير و كمان
درد غيرت آمد اندر شه پديد * عكس درد شاه اندر وى رسيد