هين بكن در دفع آن خصم احتياط * هر كه مىزاييد مىكشت از خباط
كورى او رست طفل وحى كش * ماند خونهاى دگر در گردنش
از پدر يابيد آن ملك اى عجب * تا غرورش داد ظلمات نسب
ديگران را گر ام و اب شد حجاب * او ز ما يابيد گوهرها بجيب
[ نفس امّاره ، فرافكنى مىكند ]
گرگ درندهست نفس بد يقين * چه بهانه مىنهى بر هر قرين
در ضلالت هست صد كل را كله * نفس زشت كفرناك پر سفه
زين سبب مىگويم اى بندهى فقير * سلسله از گردن سگ بر مگير
گر معلم گشت اين سگ هم سگ است * باش ذلت نفسه كاو بد رگ است
[ لزوم مرشد ]
فرض مىآرى بجا گر طايفى * بر سهيلى چون اديم طايفى
تا سهيلت واخرد از شر پوست * تا شوى چون موزهاى هم پاى دوست
[ سراسر قرآن كريم ، خطر نفس امّاره را هشدار داده است ]
جمله قرآن شرح خبث نفسهاست * بنگر اندر مصحف آن چشمت كجاست
ذكر نفس عاديان كآلت بيافت * در قتال انبيا مو مىشكافت
قرن قرن از شوم نفس بىادب * ناگهان اندر جهان مىزد لهب
رجوع كردن بدان قصه كه شاه زاده زخم خورد از خاطر شاه ، پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
[ خرسندى و ناخرسندى پاكان از ديگران در حكم دعا و نفرين است بىآنكه لفظى به لب آورند . ]
قصه كوته كن كه رشك آن غيور * برد او را بعد سالى سوى گور
شاه چون از محو شد سوى وجود * چشم مريخيش آن خون كرده بود
چون به تركش بنگريد آن بىنظير * ديد كم از تركشش يك چوبه تير
گفت كو آن تير و از حق باز جست * گفت كاندر حلق او كز تير تست
عفو كرد آن شاه دريادل ولى * آمده بد تير او بر مقتلى
كشته شد در نوحهى او مىگريست * اوست جمله هم كشنده و هم ولى است
ور نباشد هر دو او پس كل نيست * هم كشندهى خلق و هم ماتم كنى است
شكر مىكرد آن شهيد زرد خد * كان بزد بر جسم و بر معنى نزد
[ جسم در مقابل جان ، ناچيز است ]
جسم ظاهر عاقبت هم رفتنى است * تا ابد معنى بخواهد شاد زيست
آن عتاب ار رفت هم بر پوست رفت * دوست بىآزار سوى دوست رفت
گر چه او فتراك شاهنشه گرفت * آخر از عين الكمال او ره گرفت
[ برادر كوچكين به جهت آنكه حريص و خود بين نبود ، رستگار شد ]
و آن سوم كاهلترين هر سه بود * صورت و معنى به كلى او ربود