تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 993

مساهمون:

ص٩٩٣
تاجران ساحر لاشى فروش * عقلها را تيره كرده از خروش
خم روان كرده ز سحرى چون فرس * كرده كرباسى ز مهتاب و غلس
چون بريشم خاك را بر مىتنند * خاك در چشم مميز مىزنند
چندلى را رنگ عودى مىدهند * بر كلوخيمان حسودى مىدهند

[ دنيا طلبان كودك سيرت ، بر سر هيچ ، با هم مىستيزند ]

پاك آن كه خاك را رنگى دهد * همچو كودكمان بر آن جنگى دهد
دامنى پر خاك ما چون طفلكان * در نظرمان خاك همچون زر كان
طفل را با بالغان نبود مجال * طفل را حق كى نشاند با رجال

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

ميوه گر كهنه شود تا هست خام * پخته نبود غوره گويندش بنام
گر شود صد ساله آن خام ترش * طفل و غوره‌ست او بر هر تيز هش
گر چه باشد مو و ريش او سپيد * هم در آن طفلى خوف است و اميد
كه رسم يا نارسيده مانده‌ام * اى عجب با من كند كرم آن كرم
با چنين ناقابلى و دوريى * بخشد اين غوره مرا انگوريى

[ نوميد مشو ]

نيستم اوميدوار از هيچ سو * و آن كرم مىگويدم لا تَيْأَسُوا
دايما خاقان ما كردست طو * گوشمان را مىكشد لا تَقْنَطُوا
گر چه ما زين نااميدى در گويم * چون صلا زد دست اندازان رويم
دست اندازيم چون اسبان سيس * در دويدن سوى مرعاى انيس

[ سير و سلوك روحانى ]

گام اندازيم و آن جا گام نى * جام پردازيم و آن جا جام نى
ز انكه آن جا جمله اشيا جانى است * معنى اندر معنى اندر معنى است

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

هست صورت سايه معنى آفتاب * نور بىسايه بود اندر خراب
چون كه آن جا خشت بر خشتى نماند * نور مه را سايه‌ى زشتى نماند
خشت اگر زرين بود بر كندنى است * چون بهاى خشت وحى و روشنى است

[ خود بين مباش تا روشن بين شوى ]

كوه بهر دفع سايه مندك است * پاره گشتن بهر اين نور اندك است
بر برون كه چو زد نور صمد * پاره شد تا در درونش هم زند
گرسنه چون بر كفش زد قرص نان * واشكافد از هوس چشم و دهان
صد هزاران پاره گشتن ارزد اين * از ميان چرخ برخيز اى زمين
تا كه نور چرخ گردد سايه سوز * شب ز سايه‌ى تست اى ياغى روز

[ زمين ، گهوارهء اهل دنيا و قفس پاكان است ]

اين زمين چون گاهواره‌ى طفلكان * بالغان را تنگ مىدارد مكان
بهر طفلان حق زمين را مهد خواند * در گواره شير بر طفلان فشاند