تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 992

مساهمون:

ص٩٩٢
پس چو عادت سر نگونيها دهم * ز اسپه تو ياغيانه بر جهم

[ مؤمن حقيقى ، در همه حال خدا را ياد مىكند نه فقط به گاه گرفتارى ]

تا به غيب ايمان تو محكم شود * آن زمان كايمانت مايه‌ى غم شود
آن زمان خود جملگان مومن شوند * آن زمان خود سركشان بر سر دوند
آن زمان زارى كنند و افتقار * همچو دزد و راه زن در زير دار
ليك گر در غيب گردى مستوى * مالك دارين و شحنه‌ى خود توى
شحنگى و پادشاهى مقيم * نه دو روزه و مستعار است و سقيم
رستى از بيگار و كار خود كنى * هم تو شاه و هم تو طبل خود زنى

[ شكمبارگى ، آدمى را خوار كند ]

چون گلو تنگ آورد بر ما جهان * خاك خوردى كاشكى حلق و دهان

[ نزاع آدميان بر سر حطام دنيا ، كه خاكى بيش نيست ]

اين دهان خود خاك خوارى آمده‌ست * ليك خاكى را كه آن رنگين شده‌ست
اين كباب و اين شراب و اين شكر * خاك رنگين است و نقشين اى پسر
چون كه خوردى و شد آنها لحم و پوست * رنگ لحمش داد و اين هم خاك كوست
هم ز خاكى بخيه بر گل مىزند * جمله را هم باز خاكى مىكند

[ از ميان رنگ‌ها فقط رنگ الهى ماندگار است ]

هندو و قفچاق و رومى و حبش * جمله يك رنگ‌اند اندر گور خوش
تا بدانى كان همه رنگ و نگار * جمله رو پوش است و مكر و مستعار
رنگ باقى صِبْغَةَ اللَّهِ است و بس * غير آن بر بسته دان همچون جرس

[ ثبت حالات روانى در صحيفهء نفس ]

رنگ صدق و رنگ تقوى و يقين * تا ابد باقى بود بر عابدين
رنگ شك و رنگ كفران و نفاق * تا ابد باقى بود بر جان عاق
چون سيه رويى فرعون دغا * رنگ آن باقى و جسم او فنا
برق و فر روى خوب صادقين * تن فنا شد و آن بجا تا يوم دين
زشت آن زشت است و خوب آن خوب و بس * دايم آن ضحاك و اين اندر عبس

[ نزاع بر سر دنيا ، نشان كودكى است ]

خاك را رنگ و فن و سنگى دهد * طفل خويان را بر آن جنگى دهد

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

از خميرى اشتر و شيرى پزند * كودكان از حرص آن كف مىگزند
شير و اشتر نان شود اندر دهان * درنگيرد اين سخن با كودكان
كودك اندر جهل و پندار و شكى است * شكر بارى قوت او اندكى است
طفل را استيزه و صد آفت است * شكر اين كه بىفن و بىقوت است

[ امان از دست پيران كودك صفت ! ]

واى از اين پيران طفل نااديب * گشته از قوت بلاى هر رقيب

[ وقتى جهل با قدرت پيوند خورد ، جهان به كام آتش رود ]

چون سلاح و جهل جمع آيد بهم * گشت فرعونى جهان سوز از ستم

[ خدا را شكر كه قدرت نداريم ! ]

شكر كن اى مرد درويش از قصور * كه ز فرعونى رهيدى و ز كفور
شكر كه مظلومى و ظالم نه‌اى * ايمن از فرعونى و هر فتنه‌اى

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

اشكم تى لاف اللهى نزد * كآتشش را نيست از هيزم مدد
اشكم خالى بود زندان ديو * كش غم نان مانع است از مكر و ريو
اشكم پر لوت دان بازار ديو * تاجران ديو را در وى غريو

[ عجايب كار ساحران ]