باز صيد آرد به خود از كوهسار * لاجرم شاهش خوراند كبك و سار
[ سخنان نفسانى ، باد هواست ]
منطقى كز وحى نبود از هواست * همچو خاكى در هوا و در هباست
گر نمايد خواجه را اين دم غلط * ز اول و النجم بر خوان چند خط
تا كه ما ينطق محمد عن هوى * ان هو الا بوحى احتوى
احمدا چون نيستت از وحى ياس * جسميان را ده تحرى و قياس
[ كسى كه به حقيقت رسيده نياز به قيل و قال ندارد ]
كز ضرورت هست مردارى حلال * كه تحرى نيست در كعبهى وصال
[ نمونهاى تاريخى در اينكه هواى نفس ، هوىپرستان را هلاك كند ]
بىتحرى و اجتهادات هدى * هر كه بدعت پيشه گيرد از هوا
همچو عادش بر برد باد و كشد * نه سليمان است تا تختش كشد
عاد را باد است حمال خذول * همچو بره در كف مردى اكول
همچو فرزندش نهاده بر كنار * مىبرد تا بكشدش قصابوار
عاد را آن باد ز استكبار بود * يار خود پنداشتند اغيار بود
چون بگردانيد ناگه پوستين * خردشان بشكست آن بئس القرين
[ باد غرور را بشكن تا تو را هلاك نكند ]
باد را بشكن كه بس فتنهست باد * پيش از آن كت بشكند او همچو عاد
هود دادى پند كاى پر كبر خيل * بر كند از دستتان اين باد ذيل
[ همهء موجودات ، سپاه حضرت حقاند ]
لشكر حق است باد و از نفاق * چند روزى با شما كرد اعتناق
او به سر با خالق خود راست است * چون اجل آيد بر آرد باد دست
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
باد را اندر دهن بين رهگذر * هر نفس آيان روان در كر و فر
حلق و دندانها از او ايمن بود * حق چو فرمايد به دندان در فتد
كوه گردد ذرهى باد و ثقيل * درد دندان داردش زار و عليل
اين همان باد است كايمن مىگذشت * بود جان كشت و گشت او مرگ كشت
[ تمثيلى ديگر ]
دست آن كس كه بكردت دستبوس * وقت خشم آن دست مىگردد دبوس
يا رب و يا رب بر آرد او ز جان * كه ببر اين باد را اى مستعان
اى دهان غافل بدى زين باد رو * از بن دندان در استغفار شو
چشم سختش اشكها باران كند * منكران را درد اللَّه خوان كند
[ بيمارى ، بيدار كننده است ]
چون دم مردان نپذرفتى ز مرد * وحى حق را هين پذيرا شو ز درد
[ باد و همهء قواى طبيعت ، گوش به فرمان خداوندند ]
باد گويد پيكم از شاه بشر * گه خبر خير آورم گه شور و شر
ز انكه مأمورم امير خود نىام * من چو تو غافل ز شاه خود كىام
گر سليمانوار بودى حال تو * چون سليمان گشتمى حمال تو
عاريهستم گشتمى ملك كفت * كردمى بر راز خود من واقفت
ليك چون تو ياغيى من مستعار * مىكنم خدمت ترا روزى سه چهار