تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 990

مساهمون:

ص٩٩٠
شاه ديدش گفت قاصد اين كى است * كه از آن بحر است و اين هم ماهى است
پس معرف گفت پور آن پدر * اين برادر ز آن برادر خردتر
شه نوازيدش كه هستى يادگار * كرد او را هم بدين پرسش شكار
از نواز شاه آن زار حنيذ * در تن خود غير جان جانى بديد

[ سلوك با مرشد ، موفق‌تر است ]

در دل خود ديد عالى غلغله * كه نيابد صوفى آن در صد چله

[ مظاهر ، آينهء جمال حق‌اند ]

عرصه و ديوار و كوه سنگ بافت * پيش او چون نار خندان مىشكافت
ذره ذره پيش او همچون قباب * دم به دم مىكرد صد گون فتح باب
باب گه روزن شدى گاهى شعاع * خاك گه گندم شدى و گاه صاع

[ تازه بينى عارفان ]

در نظرها چرخ بس كهنه و قديد * پيش چشمش هر دمى خلق جديد

[ رفع حجاب‌ها از دل و ديده ]

روح زيبا چون كه وا رست از جسد * از قضا بىشك چنين چشمش رسد
صد هزاران غيب پيشش شد پديد * آن چه چشم محرمان بيند بديد
آن چه او اندر كتب بر خوانده بود * چشم را در صورت آن بر گشود
از غبار مركب آن شاه نر * يافت او كحل عزيزى در بصر
بر چنين گلزار دامن مىكشيد * جزو جزوش نعره زن هَلْ مِنْ مَزِيدٍ
گلشنى كز بقل رويد يك دم است * گلشنى كز عقل رويد خرم است
گلشنى كز گل دمد گردد تباه * گلشنى كز دل دمد وا فرحتاه

[ مقايسهء علوم حقيقى و مجازى به زبان تمثيل ]

علمهاى با مزه‌ى دانسته‌مان * ز آن گلستان يك دو سه گلدسته دان
ز آن زبون اين دو سه گل دسته‌ايم * كه در گلزار بر خود بسته‌ايم
آن چنان مفتاحها هر دم به نان * مىفتد اى جان دريغا از بنان

[ شهوات ، هيچگاه سير نمىشوند ]

ور دمى هم فارغ آرندت ز نان * گرد چادر گردى و عشق زنان
باز استسقات چون شد موج زن * ملك شهرى بايدت پر نان و زن
مار بودى اژدها گشتى مگر * يك سرت بود اين زمانى هفت سر
اژدهاى هفت سر دوزخ بود * حرص تو دانه‌ست و دوزخ فخ بود

[ خود را از دام شهوات رها كن ]

دام را بدران بسوزان دانه را * باز كن درهاى نو اين خانه را

[ وصف مقلدان به زبان تمثيل ]

چون تو عاشق نيستى اى نر گدا * همچو كوهى بىخبر دارى صدا
كوه را گفتار كى باشد ز خود * عكس غير است آن صدا اى معتمد
گفت تو ز آن سان كه عكس ديگرى است * جمله احوالت بجز هم عكس نيست
خشم و ذوقت هر دو عكس ديگران * شادى قواده و خشم عوان
آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد * كه دهد او را به كينه زجر و درد
تا به كى عكس خيال لامعه * جهد كن تا گرددت اين واقعه
تا كه گفتارت ز حال تو بود * سير تو با پر و بال تو بود

[ تفاوت اهل تقليد و اهل تحقيق به زبان تمثيل ]

صيد گيرد تير هم با پر غير * لاجرم بىبهره است از لحم طير