تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 989

مساهمون:

ص٩٨٩
زود كبريتت بدين سودا سپار * تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار
گويدش جنت گذر كن همچو باد * ور نه گردد هر چه من دارم كساد
كه تو صاحب خرمنى من خوشه‌چين * من بتىام تو ولايتهاى چين
هست لرزان زو جحيم و هم جنان * نه مر اين را نه مر آن را زو امان

[ ادامهء حكايت دژ هوش ربا ]

رفت عمرش چاره را فرصت نيافت * صبر بس سوزان بد و جان بر نتافت
مدتى دندان كنان اين مىكشيد * نارسيده عمر او آخر رسيد
صورت معشوق زو شد در نهفت * رفت و شد با معنى معشوق جفت

[ شهود بىواسطهء حق ]

گفت لبسش گر ز شعر و ششتر است * اعتناق بىحجابش خوشتر است
من شدم عريان ز تن او از خيال * مىخرامم در نهايات الوصال

[ شهود بيواسطهء حق در الفاظ نگنجد ]

اين مباحث تا بدين جا گفتنى است * هر چه آيد زين سپس بنهفتنى است
ور بگويى ور بكوشى صد هزار * هست بيگار و نگردد آشكار

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

تا به دريا سير اسب و زين بود * بعد از اينت مركب چوبين بود
مركب چوبين به خشكى ابتر است * خاص آن درياييان را رهبر است

[ عارف در خموشى سخن گويد ]

اين خموشى مركب چوبين بود * بحريان را خامشى تلقين بود
هر خموشى كه ملولت مىكند * نعره‌هاى عشق آن سو مىزند
تو همىگويى عجب خامش چراست * او همىگويد عجب گوشش كجاست
من ز نعره كر شدم او بىخبر * تيز گوشان زين سمر هستند كر
آن يكى در خواب نعره مىزند * صد هزاران بحث و تلقين مىكند
اين نشسته پهلوى او بىخبر * خفته خود آن است و كر ز آن شور و شر
و آن كسى كش مركب چوبين شكست * غرقه شد در آب او خود ماهى است
نه خموش است و نه گويا نادرى است * حال او را در عبارت نام نيست
نيست زين دو هر دو هست آن بو العجب * شرح اين گفتن برون است از ادب

[ نارسايى تمثيلات در بيان مسائل لا هوتى ]

اين مثال آمد ركيك و بىورود * ليك در محسوس از اين بهتر نبود

متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه‌ى برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شد ، ماند پيش پادشاه صد هزار غنايم غيبى و عينى به دو رسيد از دولت و نظر آن شاه ، مع تقرير بعضه

كوچكين رنجور بود و آن وسط * بر جنازه‌ى آن بزرگ آمد فقط
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 989 | جلال الدين الرومي