درجهء دوم ، آن است كه شهود تو با شهود حقتعالى منازعه [ و معارضه ] نكند ، [ به اين نحو كه شهودى را كه پيش از فنا به خود نسبت مىدادى ، در حال بقاء باللّه ، به خدا نسبت دهى . ]
درجهء سوّم ، آن است كه رسم تو [ - خلقيت حادث تو ] به سبقت حقتعالى [ - قدم و ازليت حقتعالى ] نزديك نشود ؛ [ و بويى از آن به مشامش نرسد . زيرا حادث ، با تجلى قديم ، باقى نمىماند . پس هرگاه بنده به حقيقت به حال بقاء بعد از فنا متحقق شود ، حق را به حق شهود مىكند و بوى شائبهاى از خلق به مشامش نمىرسد . و ازاينرو ، برخى از متصوفه هنگام شنيدن اين روايت نبوى كه « كان اللّه و لم يكن معه شىء » گفت : « و الآن كما كان . » يعنى اكنون نيز ، همانند ازل ، تنهاست و چيزى با او نيست . ] پس شهادتها ساقط مىشود ، و عبارتها باطل مىگردد ، و اشارتها فانى مىشود . [ زيرا همهء اينها مستلزم كثرتند ؛ و در اين حال ، كثرتى نيست . ]
باب پنجم : تلبيس
قال اللّه عزّ و جلّ :
« وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ . »
التلبيس تورية بشاهد معار عن موجود قائم .
خداوند عزّ و جلّ مىفرمايد : « باز كار را بر آنها مشتبه مىساختيم همانطور كه آنان كار را بر ديگران مشتبه مىسازند . » « 1 »
[ استشهاد به آن است كه فرشته در لباس يك انسان ظاهر شد ، تا بتواند رسالت خود را ابلاغ كند ، و اين موجب مشتبه شدن امر بر مردم شد . ]
تلبيس آن است كه با شاهدى [ - حاضرى ] كه وجودش عاريهاى [ و از غير خود ] است موجودى را كه قائم به خود است ، بپوشانى . [ مثلا وقتى مىگويى : « رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم مشتى سنگريزه به سوى دشمنان افكند ، و در نتيجه ، آنان شكست
هامش
( 1 ) - 6 / 9 .