و الحياة الثانية حياة الجمع من موت التفرقة . لها « 1 » ثلاثة أنفاس : نفس الاضطرار ، و نفس الافتقار ، و نفس الافتخار .
حيات دوم ، حيات جمع از مرگ تفرقه است ؛ [ يعنى حياتى است براى قلب كه همت را در توجه و صحت قصد به سوى خدا در سلوك جمع مىكند . و در برابر آن ، مرگ تفرقه است ، كه عبارت است از پريشانخاطرى كه به واسطهء تعلق نفس به اشياء فانى حاصل مىشود . ]
و براى آن سه نفس است : نفس اضطرار [ كه در اوايل سلوك و هنگام انقطاع از همهء ما سوى اللّه است . در اين هنگام بنده خود را مضطر به سوى خدا مىبيند و به او پناه مىآورد ؛ ] و نفس افتقار [ كه در اواسط سلوك است و بالاتر از نفس اضطرار مىباشد ؛ زيرا نفس اضطرار ، بنده را از ما سوا مىكند ؛ و نفس افتقار او را به سوى حق مىكشد . در نفس اضطرار ، سالك ما سوى را عدم مىبيند ، و در نفس افتقار همه چيز را از حق مىبيند . ] و نفس افتخار [ كه شهود تجليات جزيى است ؛ يعنى تحقق به اسماء الهى كه موجب افتخار بنده است به اينكه صفات سيّد و مولاى خود را بر تن كرده است . و البته مراد ، فخرفروشى بر مردم نيست ، كه اين با مقام عبوديت و تذلل منافات دارد . ]
و الحياة الثالثة حياة الوجود . و هى حياة بالحقّ . لها « 2 » ثلاثة أنفاس : نفس الهيبة ، و هو يميت الاعتلال ؛ و نفس الوجود ، و هو يمنع الانفصال ؛ و نفس الانفراد ، و هو يورث الاتّصال . و ليس وراء ذلك ملحظ للنظارة ، و لا طاقة للإشارة .
حيات سوم ، حيات وجود [ - حضرت جمع ] است ، كه حيات به حق مىباشد ؛ [ زيرا رسم بنده با فناى در حق ، مضمحل و مستهلك گشته است ، و بقاى او به وجود حقتعالى است . و اين حيات همان شهود قيوميت حقتعالى نسبت به همهء ما سوى
هامش
( 1 ) - ب : و لها .
( 2 ) - ج ، ه : و لها .