كشيدم قلم بر سر نام خويش * نهادم قدم بر سر كام خويش
1735 مرا خود كشد تير آن چشم مست * چه حاجت كه آرى بشمشير دست ؟
تو آتش به نى در زن و درگذر * كه نه خشك در بيشه ماند نه تر
شنيدم كه بر لحن خنياگرى * برقص اندر آمد پرىپيكرى
ز دلهاى شوريده پيرامنش * گرفت آتش شمع در دامنش
پراكندهخاطر شد و خشمناك * يكى گفتش از دوستداران چه باك ؟
1740 ترا آتش اى دوست « 1 » دامن بسوخت * مرا خود به يكبار خرمن « 2 » بسوخت
اگر يارى از خويشتن دم مزن * كه شركست با يار و با خويشتن « 3 »
چنين دارم از پير داننده ياد * كه شوريدهاى سر بصحرا نهاد
پدر در فراقش نخورد و نخفت * پسر را ملامت بكردند و گفت
از آنگه كه يارم كس خويش خواند * دگر با كسم آشنايى نماند
1745 بحقش كه تا حق جمالم نمود * دگر هرچه ديدم خيالم نمود
نشد گم كه روى از خلايق بتافت * كه گمكردهء خويش را بازيافت
پراكندگانند زير فلك * كه هم دد توان خواندشان هم ملك
ز ياد ملك چون ملك نارمند * شب و روز چون دد ز مردم رمند
قوى بازوانند كوتاهدست * خردمند شيدا و هشيار مست
1750 گه آسوده در گوشهاى خرقهدوز * گه آشفته در مجلسى خرقه « 4 » سوز
نه « 5 » سوداى خودشان نه پرواى كس * نه در كنج توحيدشان جاى كس
پريشيده « 6 » عقل و پراكنده هوش * ز قول نصيحتگر آكنده گوش
به دريا نخواهد شدن بط غريق * سمندر چه داند عذاب حريق
تهيدست مردان پرحوصله * بياباننوردان پى قافله
1755 عزيزان پوشيده از چشم خلق * نه زنارداران پوشيده دلق
ندارند چشم از خلايق پسند * كه ايشان پسنديدهء حق بسند
پر از ميوه و سايه ور چون رزند * نه چون ما سيهكار و ازرق رزند
هامش
( 1 ) . يار .
( 2 ) . بيكبارگى تن .
( 3 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى :كسانى كه آشفته دلبرند * برى از غم خويش و از ديگرند( 4 ) . حلقه .
( 5 ) . ز .
( 6 ) . پريشنده .