ببخشاى بر من كه هرچ او كند * وگر قصد خونست نيكو كند
1780 بسوزاندم هر شبى آتشش * سحر زنده گردم ببوى خوشش
اگر ميرم امروز در كوى دوست * قيامت زنم خيمه پهلوى دوست
مده تا توانى درين جنگ پشت * كه زنده است سعدى كه عشقش بكشت
* * *
يكى تشنه ميگفت و جان ميسپرد * خنك نيكبختى كه در آب مرد
به دو گفت نابالغى كاى عجب * چو مردى چه سيراب و چه خشكلب
1785 بگفتا نه آخر دهان تر كنم * كه تا « 1 » جان شيرينش در سر كنم ؟
فتد تشنه در آبدان عميق * كه داند كه سيراب ميرد غريق
اگر عاشقى دامن او بگير * وگر گويدت جان بده گو بگير
بهشت تنآسانى آنگه خورى * كه بر دوزخ نيستى بگذرى
دل تخمكاران بود رنجكش * چو خرمن برآيد بخسبند خوش
1790 درين مجلس آنكس بكامى رسيد * كه در دور آخر به جامى رسيد
حكايت
چنين نقل دارم ز مردان راه * فقيران منعم ، گدايان شاه
كه پيرى بدريوزه شد بامداد * در مسجدى ديد و آواز داد
يكى گفتش اين خانهء خلق نيست * كه چيزى دهندت ، به شوخى مايست
به دو گفت كاين خانهء كيست پس * كه بخشايشش نيست بر حال كس
1795 بگفتا خموش اين چه لفظ خطاست * خداوند خانه خداوند ماست
نگه كرد و قنديل و محراب ديد * بسوز از جگر نعرهاى « 2 » بر كشيد
كه حيفست از اينجا فراتر شدن * دريغست محروم ازين در شدن
نرفتم بمحرومى « 3 » از هيچ كوى * چرا از در حق شوم زردروى
هم اينجا كنم دست خواهش دراز * كه دانم نگردم تهيدست باز
1800 شنيدم كه سالى مجاور نشست * چو فريادخواهان « 4 » برآورده دست
هامش
( 1 ) . وز آن .
( 2 ) . نالهء .
( 3 ) . بنوميدى .
( 4 ) . خوانان .