به خود سر فرو برده همچون صدف * نه مانند دريا برآورده كف « 1 »
نه مردم همين استخوانند و پوست * نه هر صورتى جان معنى دروست
1760 نه سلطان خريدار هر بندهايست * نه در زير هر ژندهاى زندهايست
اگر ژاله هر قطرهاى در شدى * چو خرمهره بازار ازو پر شدى
چو غازى به خود برنبندند پاى * كه محكم رود پاى چوبين ز جاى
حريفان خلوتسراى الست * بيك جرعه تا نفخهء صور مست
بتيغ از غرض بر نگيرند چنگ * كه پرهيز و عشق آبگينست و سنگ
حكايت
1765 يكى شاهدى در سمرقند داشت * كه گفتى بجاى سمر ، قند داشت
جمالى گرو برده از آفتاب * ز شوخيش بنياد تقوى خراب
تعالى اللّه از حسن تا غايتى * كه پندارى از رحمتست آيتى
هميرفتى و ديدهها در پيش * دل دوستان كرده جان بر خيش
نظر كردى اين « 2 » دوست در وى نهفت * نگه كرد بارى بتندى و گفت
1770 كه اى خيرهسر چند پويى پيم * ندانى كه من مرغ دامت نيم ؟
گرت بار ديگر ببينم ، بتيغ * چو دشمن ببرم سرت بيدريغ
كسى گفتش اكنون سر خويش گير * ازين سهلتر مطلبى پيش گير
نپندارم اين كام حاصل كنى * مبادا كه جان در سر دل كنى
چو مفتون صادق « 3 » ملامت شنيد * به درد از « 4 » درون نالهاى بركشيد
1775 كه بگذار تا زخم تيغ هلاك * بغلتاندم « 5 » لاشه در خون و خاك
مگر پيش دشمن بگويند و دوست * كه اين كشتهء دست و شمشير اوست
نمىبينم از خاك كويش گريز * ببيداد گو آبرويم بريز
مرا توبه فرمايى اى خودپرست * ترا توبه زين گفتن اولىترست
هامش
( 1 ) . در نسخههاى متأخر اين بيت نيز هست :گرت بخت نيكو نه ز ايشان رمى * نه ديوند در جامهء آدمى( 2 ) . آن .
( 3 ) . چو مجنون عاشق .
( 4 ) . ز درد .
( 5 ) . بگرداندم .