باب سوم در عشق و مستى و شور
خوشا وقت شوريدگان غمش * اگر زخم بينند وگر مرهمش
گدايانى « 1 » از پادشاهى نفور * باميدش اندر گدايى صبور
دمادم شراب الم در كشند * وگر تلخ بينند دم در كشند
بلاى خمارست در عيش مل * سلحدار خارست با شاه « 2 » گل
1675 نه تلخست صبرى كه بر ياد اوست * كه تلخى شكر باشد از دست دوست
ملامت كشانند مستان يار * سبكتر برد « 3 » اشتر مست بار
اسيرش نخواهد رهايى ز بند * شكارش نجويد خلاص از كمند
سلاطين عزلت ، گدايان حى * منازلشناسان گمكرده پى
بسر وقتشان خلق ره كى برند * كه چون آب حيوان بظلمت درند
1680 چو بيت المقدس درون پر قباب * رها كرده ديوار بيرون خراب
چو پروانه آتش به خود در زنند * نه چون كرم پيله به خود بر « 4 » تنند
دلارام در بر دلارام جوى * لب از تشنگى خشك بر طرف جوى
نگويم كه بر آب قادر نيند * كه بر شاطى نيل مستسقيند
* * *
ترا عشق همچون خودى ز آب و گل * ربايد همى صبر و آرام « 5 » دل
1685 به بيداريش فتنه بر خد « 6 » و خال * بخواب اندرش پاىبند خيال
بصدقش چنان سر نهى در قدم * كه بينى جهان با وجودش عدم
چو در چشم شاهد نيايد زرت * زر و خاك يكسان نمايد برت
هامش
( 1 ) . گدايان .
( 2 ) . شاخ .
( 3 ) . كشد .
( 4 ) . در .
( 5 ) . آرام و .
( 6 ) . خط .