دگر با كست بر نيايد نفس * كه با او نماند دگر جاى كس
تو گويى به چشم اندرش « 1 » منزلست * وگر ديده « 2 » برهم نهى در دلست
1690 نه انديشه از كس كه رسوا شوى * نه قوت كه يكدم شكيبا شوى
گرت جان بخواهد بلب « 3 » بر نهى * ورت تيغ بر سر نهد سر نهى
چو عشقى كه بنياد آن بر هواست * چنين فتنهانگيز و فرمانرواست
عجب دارى از سالكان طريق * كه باشند در بحر معنى غريق « 4 »
بسوداى جانان ز جان مشتعل * بذكر حبيب از جهان مشتغل
1695 به ياد حق از خلق بگريخته * چنان مست ساقى كه مىريخته
نشايد بدارو دوا كردشان * كه كس مطلع نيست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان به گوش * بفرياد قالوا بلى در خروش
گروهى عملدار عزلتنشين * قدمهاى خاكى ، دم آتشين
به يك نعره كوهى ز جا بركنند * به يك ناله شهرى بهم بركنند « 5 »
1700 چو بادند پنهان و چالاكپوى * چو سنگند خاموش و تسبيحگوى
سحرها « 6 » بگريند چندانكه آب * فرو شويد از ديدهشان كحل خواب
فرس كشته از بس كه شب راندهاند * سحرگه خروشان كه وا ماندهاند
شب و روز در بحر سودا و سوز * ندانند ز آشفتگى شب ز روز « 7 »
چنان فتنه بر حسن صورت نگار * كه با حسن صورت ندارند كار
1705 ندادند صاحبدلان دل به پوست * وگر ابلهى داد بيمغز كوست
مى صرف وحدت كسى نوش كرد * كه دنيا و عقبى فراموش كرد
حكايت
شنيدم كه وقتى گدازادهاى * نظر داشت با پادشازادهاى
هامش
( 1 ) . اندرت .
( 2 ) . چشم .
( 3 ) . به كف .
( 4 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى افزودهاند :خود از نالهء عشق باشند مست * ز كونين بر ياد او شسته دست( 5 ) . زنند .
( 6 ) . سحرگه .
( 7 ) . در بعضى از نسخهها چاپي :وگر صورت خوب را بنگرند * در آن سرّ صنع خدا بنگرند