شبى پاى عمرش فرو شد به گل * طپيدن گرفت از ضعيفيش دل
سحر برد شخصى چراغش بسر * رمق ديد ازو چون چراغ سحر
همى گفت غلغلكنان از فرح * و من دقّ باب الكريم انفتح
طلبكار بايد صبور و حمول * كه نشنيدهام كيمياگر ملول
1805 چه زرها به خاك سيه در كنند * كه باشد كه روزى مسى زر كنند
زر از بهر چيزى خريدن نكوست * نخواهى خريدن به از ناز « 1 » دوست
گر از دلبرى دل بتنگ آيدت * دگر « 2 » غمگسارى بچنگ آيدت
مبر تلخ عيشى ز روى ترش * به آب دگر آتشش باز كش
ولى گر به خوبى ندارد نظير * به اندك دل آزار تركش مگير
1810 توان از كسى دل بپرداختن * كه دانى كه بىاو توان ساختن
حكايت
شنيدم كه پيرى شبى « 3 » زنده داشت * سحر دست حاجت به حق « 4 » برفراشت
يكى هاتف انداخت در گوش پير * كه بيحاصلى رو سر خويش گير
برين در دعاى تو مقبول نيست * بخوارى برو يا بزارى بايست
شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت * مريدى ز حالش خبر يافت « 5 » گفت
1815 چو ديدى كز آن روى بستست در * به بىحاصلى سعى چندين مبر
به ديباچه بر ، اشك ياقوت فام * بحسرت بباريد و گفت اى غلام
بنوميدى آنگه بگرديدمى * ازين ره ، كه راهى دگر « 6 » ديدمى
مپندار گر وى عنان بر شكست * كه من باز دارم ز فتراك دست
چو خواهنده محروم گشت از درى * چه غم گر شناسد در ديگرى ؟
1820 شنيدم كه را هم درين كوى نيست * ولى هيچ راه دگر روى نيست
درين بود سر بر زمين فدا * كه گفتند در گوش جانش ندا
قبولست اگر چه هنر نيستش * كه جز ما پناهى دگر نيستش
هامش
( 1 ) . ياد .
( 2 ) . دل .
( 3 ) . شبى تا سحر صالحى .
( 4 ) . دستهاى دعا .
( 5 ) . يافت و .
( 6 ) . كزين در در ديگرى .