هميرفت و مىپخت سوداى خام * خيالش فرو برده دندان بكام
ز ميدانش خالى نبودى چو ميل * همه وقت پهلوى اسبش چو پيل
1710 دلش خون شد و راز در دل بماند * ولى پايش از گريه در گل بماند
رقيبان خبر يافتندش ز درد * دگرباره گفتندش اينجا مگرد
دمى رفت و ياد آمدش روى دوست * دگر خيمه زد بر سر كوى دوست
غلامى شكستش سر و دست و پاى * كه بارى نگفتيمت ايدر مپاى « 1 »
دگر رفت و صبر و قرارش نبود « 2 » * شكيبايى از روى يارش نبود « 2 »
1715 مگسوارش از پيش شكر بجور * براندندى و بازگشتى بفور
كسى گفتش اى شوخ ديوانه « 3 » رنگ * عجب صبر دارى تو بر چوب و سنگ
بگفت اين جفا بر من از دست اوست * نه شرطيست ناليدن از دست دوست ؟
من اينك دم دوستى ميزنم * گر او « 4 » دوست دارد وگر دشمنم
ز من صبر بىاو توقع مدار * كه با او هم امكان ندارد قرار
1720 نه نيروى صبرم نه جاى ستيز * نه امكان بودن نه پاى گريز
مگو زين در بارگه سر بتاب * وگر سر چو ميخم نهد در طناب
نه پروانه جان داده در پاى دوست * به از زنده در كنج تاريك اوست ؟
بگفت ار خورى زخم چوگان اوى ؟ * بگفتا به پايش در افتم چو گوى
بگفتا سرت گر ببرد بتيغ ؟ * بگفت اينقدر نبود از وى دريغ
1725 مرا خود ز سر نيست چندان خبر * كه تاجست « 5 » بر تاركم يا تبر
مكن با من ناشكيبا عتيب * كه در عشق صورت نبندد شكيب
چو يعقوبم ار ديده گردد سپيد * نبرّم ز ديدار يوسف اميد
يكى را كه سرخوش بود با « 6 » يكى * نيازارد از وى بهر اندكى
ركابش ببوسيد روزى جوان * برآشفت و برتافت از وى عنان
1730 بخنديد و گفتا عنان بر مپيچ * كه سلطان عنان « 7 » بر نپيچد ز هيچ
مرا با وجود تو هستى نماند * به ياد توام خودپرستى نماند
گرم جرم بينى مكن عيب من * تويى سر برآورده از جيب من
بدان زهره دستت زدم در ركاب * كه خود را نياوردم اندر حساب
هامش
( 1 ) . مياى .
( 2 ) . نماند .
( 3 ) . شوريده .
( 4 ) . گرم .
( 5 ) . تيغست .
( 6 ) . معشوق باشد .
( 7 ) . سلطان ما .