حكايت
شنيدم كه مردى غم خانه خورد * كه زنبور بر سقف او لانه كرد
زنش گفت از اينان چه خواهى مكن * كه مسكين پريشان شوند از وطن
بشد مرد نادان « 1 » پس كار خويش * گرفتند يك روز زن را بنيش
زن بيخرد بر در و بام و كوى * هميكرد فرياد و ميگفت شوى
1650 مكن روى بر مردم اى زن ، ترش * تو گفتى كه زنبور مسكين مكش
كسى با بدان نيكويى چون كند * بدان را تحمل بدافزون كند
چو اندر سرى بينى آزار خلق * بشمشير تيزش بيازار حلق
سگ آخر كه باشد كه خوانش « 2 » نهند ؟ * بفرماى تا استخوانش دهند
چه نيكو زده است اين مثل پير ده * ستور لگدزن گرانبار به
1655 اگر نيكمردى نمايد عسس * نيارد بشب خفتن از دزد كس
نى نيزه در حلقهء كارزار * بقيمتتر از نيشكر صد هزار
نه هركس سزاوار باشد بمال * يكى مال خواهد « 3 » يكى گوشمال
چو گربهنوازى كبوتر برد * چو فربه كنى گرگ ، يوسف درد
بنايى كه محكم ندارد اساس * بلندش مكن ور كنى زو هراس
* * *
1660 چه خوش گفت بهرام صحرانشين * چو يكران توسن زدش بر زمين
دگر اسبى از گله بايد گرفت * كه گر سر كشد باز شايد گرفت
ببند اى پسر دجله در « 4 » آب كاست * كه سودى ندارد چو سيلاب خاست
چو گرگ خبيث آمدت « 5 » در كمند * بكش ، ورنه دل بر كن از گوسفند
از ابليس هرگز نيايد سجود * نه از بدگهر نيكويى در وجود
1665 بدانديش را جاه و فرصت مده * عدو در چه و ديو در شيشه به
مگو شايد اين مار كشتن به چوب * چو سر زير سنگ تو دارد بكوب
هامش
( 1 ) . دانا .
( 2 ) . بريان .
( 3 ) . بايد .
( 4 ) . چون .
( 5 ) . آيدت .