حكايت
1625 كسى ديد صحراى محشر بخواب * مس تفته ، روى زمين ز آفتاب
همى بر فلك شد ز مردم خروش * دماغ از تبش مىبرآمد به جوش
يكى شخص ازين جمله در سايهاى * به گردن بر از خلد « 1 » پيرايهاى
بپرسيد كاى مجلسآراى مرد * كه بود اندرين مجلست « 2 » پايمرد ؟
رزى داشتم بر در خانه گفت * بسايه درش نيكمردى بخفت
1630 درين وقت نوميدى آن مرد راست * گناهم ز دادار داور بخواست
كه يا رب برين بنده بخشايشى * كزو ديدهام وقتى آسايشى
چه گفتم چو حل كردم اين راز را * بشارت خداوند شيراز را
كه جمهور در سايهء همتش * مقيمند و بر سفرهء نعمتش
درختيست مرد كرم باردار * وزو بگذرى هيزم كوهسار
1635 حطب را اگر تيشه بر پى زنند * درخت برومند را كى زنند ؟
بسى پاىدار اى درخت هنر * كه هم ميوهدارى و هم سايهور
* * *
بگفتيم در باب احسان بسى * و ليكن نه شرطست با هركسى
بخور مردمآزار را خون و مال * كه از مرغ بد كنده به ، پرّ و بال
يكى را كه با خواجهء تست جنگ * به دستش چرا ميدهى چوب و سنگ ؟
1640 برانداز بيخى كه خار آورد * درختى بپرور كه بار آورد
كسى را بده پايهء مهتران * كه بر كهتران سر ندارد گران
مبخشاى بر هركجا ظالميست * كه رحمت برو جور « 3 » بر عالميست
جهانسوز را كشته بهتر چراغ * يكى به در آتش كه خلقى بداغ
هر آنكس كه بر دزد رحمت كند * ببازوى خود كاروان مىزند « 4 »
1645 جفاپيشگان را بده سر بباد * ستم بر ستم پيشه عدلست و داد
هامش
( 1 ) . درازحله .
( 2 ) . منزلت .
( 3 ) . ظلم .
( 4 ) . در يك نسخهء قديمى بيت چنين است :هر آنگه كه بر دزد رحمت كنى * ببازوى خود كاروان ميزنى