حكايت
يكى زهرهء خرج كردن نداشت * زرش بود و ياراى خوردن نداشت
1580 نه خوردى ، كه خاطر برآسايدش * نه دادى ، كه فردا به كار آيدش
شب و روز در بند زر بود و سيم * زر و سيم در بند مرد لئيم
بدانست روزى پسر در كمين * كه ممسك كجا كرد زر در زمين
ز خاكش برآورد و بر باد داد * شنيدم كه سنگى در آنجا نهاد
جوانمرد را زر بقايى نكرد * بيكدستش آمد بديگر بخورد
1585 كزين كمزنى بود ناپاكرو * كلاهش ببازار و ميزر گرو
نهاده پدر چنگ در ناى خويش * پسر چنگى و نايى آورده پيش
پدر زار و گريان همه شب نخفت * پسر بامدادان بخنديد و گفت
زر از بهر خوردن بود اى پدر * ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر ؟
زر از سنگ خارا برون آورند * كه با دوستان و عزيزان خورند
1590 زر اندر كف مرد دنياپرست * هنوز اى برادر به سنگ اندرست
چو در زندگانى بدى با عيال * گرت مرگ خواهند از ايشان منال
چو خشم آرى آنگه خورند از تو سير * كه از بام پنجه گز افتى به زير
بخيل توانگر بدينار و سيم * طلسميست بالاى گنجى مقيم
از آن سالها مىبماند زرش * كه گردد طلسمى چنين بر سرش
1595 به سنگ اجل ناگهش « 1 » بشكنند * بآسودگى گنج قسمت كنند
پس از بردن و گرد كردن چو مور * بخور پيش از آن كت خورد كرم گور
سخنهاى سعدى مثالست و پند * به كار آيدت گر شوى كاربند
دريغست ازين « 2 » روى برتافتن * كزين روى دولت توان يافتن
هامش
( 1 ) . ناگهان .
( 2 ) . او .