جوانى بدانگى كرم كرده بود * تمناى پيرى برآورده بود
1600 بجرمى گرفت آسمان ناگهش * فرستاد سلطان بكشتن گهش
تكاپوى تركان و غوغاى « 1 » عام * تماشاكنان بر در و كوى و بام
چو ديد اندر آشوب درويش پير * جوان را بدست خلايق اسير
دلش بر جوانمرد مسكين بخست * كه بارى دل آورده بودش بدست
برآورد زارى كه سلطان بمرد * جهان ماند و خوى پسنديده برد
1605 بهم بر همى سود دست دريغ * شنيدند تركان آهخته تيغ
بفرياد از ايشان برآمد خروش * تپانچهزنان بر سر و روى و دوش
پياده بسر تا در بارگاه * دويدند و بر تخت ديدند شاه
جوان از ميان رفت و بردند پير * به گردن بر تخت سلطان اسير
بهولش بپرسيد و هيبت نمود * كه مرگ منت خواستن بر چه بود ؟
1610 چو نيكست خوى من و راستى * بد مردم آخر چرا خواستى ؟
برآورد پير دلاور زبان * كه اى حلقه در گوش حكمت جهان
بقول دروغى كه سلطان بمرد * نمردىّ و ، بيچارهاى جان ببرد
ملك زين حكايت چنان برشكفت * كه چيزش « 2 » ببخشود و چيزى نگفت
و زين جانب افتان و خيزان جوان * هميرفت بىچاره هر سو دوان
1615 يكى گفتش از چارسوى قصاص * چه كردى كه آمد بجانت خلاص ؟
بگوشش فرو گفت كاى هوشمند * بجانى و دانگى رهيدم ز بند
يكى تخم در خاك از آن مينهد * كه روز فروماندگى بر دهد
جوى بازدارد بلايى درشت * عصايى شنيدى كه عوجى بكشت
حديث « 3 » درست آخر از مصطفى است * كه بخشايش و خير دفع بلاست
1620 عدو را نبينى درين بقعه پاى * كه بو بكر سعدست كشور خداى
بگير اى جهانى به روى تو شاد * جهانى ، كه شادى به روى تو باد
كس از كس بدور تو بارى نبرد * گلى در چمن جور خارى نبرد
تويى سايهء لطف حق بر زمين * پيمبر صفت رحمة العالمين
ترا قدر اگر كس نداند چه غم * شب قدر را مىندانند هم
هامش
( 1 ) . غوغا و .
( 2 ) . جرمش .
( 3 ) . حديثى .