ندانى كه چون راه بردم بدوست * هر آنكس كه پيش آمدم گفتم اوست
از آن اهل دل در پى هركسند * كه باشد كه روزى به مردى رسند
1560 برند از براى دلى بارها * خورند از براى گلى خارها
* * *
ز تاج ملكزادهاى در مناخ « 1 » * شبى لعلى افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش اندر شب تيرهرنگ * چه دانى كه گوهر كدامست و سنگ ؟
همه سنگها « 2 » پاس دار اى پسر * كه لعل از ميانش نباشد بدر
در اوباش ، پاكان شوريدهرنگ * همان جاى تاريك و لعلند و سنگ
1565 چو پاكيزهنفسان و صاحبدلان * برآميختستند با جاهلان
برغبت بكش بار هر جاهلى * كه افتى بسر وقت صاحبدلى
كسى را كه با دوستى سرخوشست * نبينى كه چون بار دشمن كشست
به درد « 3 » چو گل جامه « 4 » از دست خار * كه خون در دل افتاده خندد چو نار
غم جمله خور در هواى يكى * مراعات صد كن براى يكى
1570 گرت خاكپايان شوريدهسر * حقير و فقير آيد « 5 » اندر نظر
به مردى كزيشان بدر نيست آن * به خدمت كمربندشان بر ميان
تو هرگز مبينشان به چشم پسند * كه ايشان پسنديدهء حق ، بسند
كسى را كه نزديك ظنت بد اوست * چه دانى كه صاحب ولايت خود اوست ؟
* * *
در معرفت بر كسانيست باز * كه درهاست بر روى ايشان فراز
1575 بسا تلخعيشان « 6 » تلخى چشان « 7 » * كه آيند در حله دامنكشان
ببوسى گرت عقل و تدبير هست * ملكزاده را در نواخانه دست
كه روزى برون آيد « 8 » از شهر بند * بلنديت بخشد چو گردد بلند
مسوزان درخت گل اندر خريف * كه در نوبهارت نمايد ظريف
هامش
( 1 ) . ملاخ « ؟ » .
( 2 ) . سنگ را .
( 3 ) . ندرد .
( 4 ) . دامن .
( 5 ) . فقيرند .
( 6 ) . شورعيشان و .
( 7 ) . كشان . سختىكشان .
( 8 ) . فرج يابد .