بكنجى فرو ماند و « 1 » بنشست مرد * جگر گرم و آه از تف سينه سرد
شنيدش يكى مرد پوشيده چشم * بپرسيدش از موجب كين « 2 » و خشم
1535 فرو گفت و بگريست بر خاك كوى * جفايى كز آن شخصش آمد به روى
بگفت اى فلان ترك آزار كن * يك امشب بنزد من افطار كن
بخلق و فريبش گريبان كشيد * به خانه درآوردش و خوان كشيد
برآسود درويش روشننهاد * بگفت ايزدت روشنايى دهاد
شب از نرگسش قطره چندى چكيد * سحر ديده بر كرد و دنيا بديد
1540 حكايت به شهر اندر افتاد و جوش * كه آن بىبصر « 3 » ديده بر كرد دوش
شنيد اين سخن خواجهء سنگدل * كه برگشت درويش ازو تنگدل
بگفتا حكايت كن اى نيكبخت * كه چون سهل شد بر تو اين كار سخت ؟
كه بر كردت اين شمع گيتىفروز ؟ * بگفت اى ستمكار آشفته روز
تو كوتهنظر بودى و سستراى * كه مشغول گشتى بجغد از هماى
1545 به روى من اين در كسى كرد باز * كه كردى تو بر روى وى در فراز
اگر بوسه بر خاك مردان زنى * به مردى كه پيش آيدت روشنى
كسانى كه پوشيده چشم دلند * همانا كزين توتيا غافلند
چو برگشته دولت ملامت شنيد * سرانگشت حيرت بدندان گزيد
كه شهباز من صيد دام تو شد * مرا بود دولت بنام تو شد
1550 كسى چون بدست آورد جرهباز * فرو برده چون موش دندان آز ؟
* * *
الا گر طلبكار اهل دلى * ز خدمت مكن يك زمان غافلى
خورش ده بگنجشك و كبك و حمام * كه يك روزت افتد همايى بدام
چو هر گوشه تير نياز افكنى * اميدست ناگه كه صيدى زنى « 4 »
درى هم برآيد ز چندين صدف * ز صد چوبه آيد يكى بر هدف
* * *
1555 يكى را پسر گم شد از راحله * شبانگه بگرديد در قافله
ز هر خيمه پرسيد و هر سو شتافت * بتاريكى آن روشنايى نيافت
چو آمد بر مردم كاروان * شنيدم كه ميگفت با ساروان
هامش
( 1 ) . مانده . بكنجى درون رفت و .
( 2 ) . بگفتا چه در تابت آورد .
( 3 ) . بىديدهاى .
( 4 ) . كه باز افكنى .