حكايت
يكى را خرى در گل افتاده بود * ز سوداش خون در دل افتاده بود
بيابان و باران و سرما و سيل * فرو هشته ظلمت بر آفاق ذيل
1520 همه شب درين غصّه تا بامداد * سقط گفت و نفرين و دشنام داد
نه دشمن برست از زبانش نه دوست * نه سلطان كه اين بوم و بر ، زان اوست
قضا را خداوند آن پهندشت * در آن حال منكر بر او برگذشت « 1 »
شنيد اين سخنهاى دور از صواب * نه صبر شنيدن نه روى جواب
ملك شرمگين در حشم « 2 » بنگريست * كه سوداى « 3 » اين بر من از بهر چيست
1525 يكى گفت شاها بتيغش بزن * كه نگذاشت كس را نه دختر نه زن « 4 »
نگه كرد سلطان عالى محل * خودش در بلا ديد و خر در وحل
ببخشود بر حال مسكين مرد * فرو خورد خشم « 5 » سخنهاى سرد
زرش داد و اسب و قبا پوستين * چه نيكو بود مهر در وقت كين
يكى گفتش اى پير بيعقل و هوش * عجب رستى از قتل ، گفتا خموش
1530 اگر من بناليدم از درد خويش * وى انعام فرمود درخورد خويش
بدى را بدى سهل باشد جزا * اگر مردى ، احسن الى من « 6 » أسا
حكايت « 7 »
شنيدم كه مغرورى از كبر مست * در خانه بر روى سائل ببست
هامش
( 1 ) . در يك نسخه اين بيت چنين است .قضا شاه كشور يكى نامجوى * بنخجيرگه بد بچوگان و گوىو در بعضى از نسخ پس از بيت بالا اين شعر نيز هست .نگه كرد سالار اقليم ديد * كه بر پشتهاى ماجرا مىشنيد( 2 ) . به چشم سياست درو .
( 3 ) . كه صفراى .
( 4 ) . ز روى زمين بيخ عمرش بكن .
( 5 ) . خشم از .
( 6 ) . ما .
( 7 ) . اين حكايت در بعضى از نسخهها نيست .