به من دار گفت اى جوانمرد گوش * كه دانم جوانمرد را پردهپوش
در اين بوم حاتمشناسى مگر * كه فرخنده رايست و نيكو سير
سرش پادشاه يمن خواستست * ندانم چه كين در ميان خاستست
1475 گرم ره نمايى بدانجا كه اوست * همين چشم دارم ز لطف تو دوست
بخنديد برنا كه حاتم منم * سر اينك جدا كن بتيغ از تنم
نبايد كه چون صبح گردد سفيد * گزندت رسد يا شوى نااميد
چو حاتم بآزادگى سر نهاد * جوان را برآمد خروش از نهاد
به خاك اندر افتاد و بر پاى جست * گهش خاك بوسيد و گه پاى و دست
1480 بينداخت شمشير و تركش نهاد * چو بيچارگان دست بر كش نهاد
كه من گر گلى بر وجودت زنم * بنزديك مردان نه مردم زنم
دو چشمش ببوسيد و در بر گرفت * وز آنجا طريق يمن بر گرفت
ملك در ميان دو ابروى مرد * بدانست حالى كه كارى نكرد
بگفتا بيا تا چه دارى خبر ؟ * چرا سر نبستى بفتراك بر ؟
1485 مگر بر تو نامآورى حمله كرد * نياوردى از ضعف تاب نبرد ؟
جوانمرد شاطر زمين بوسه داد * ملك را ثنا گفت و تمكين نهاد
كه دريافتم حاتم نامجوى * هنرمند و خوشمنظر و خوبروى « 1 »
جوانمرد و صاحبخرد ديدمش * بمردانگى فوق خود ديدمش
مرا بار لطفش دو تا كرد پشت * بشمشير احسان و فضلم بكشت
1490 بگفت آنچه ديد از كرمهاى وى * شهنشه ثنا گفت بر آل طى
فرستاده را داد مهرى درم * كه مهر است بر نام حاتم كرم
مرو را سزد گر گواهى دهند * كه معنى و آوازهاش همرهند
حكايت
شنيدم كه طى در زمان رسول * نكردند منشور ايمان « 2 » قبول
فرستاد لشكر ، بشير نذير « 3 » * گرفتند از ايشان گروهى اسير
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخهها بجاى اين بيت چنين است :به دو گفت كاى شاه با داد و هوش * ازين در سخنهاى حاتم نيوش( 2 ) . سيد .
( 3 ) . بشير و نذير .