نه بيگانه تيمار خوردش « 1 » نه دوست * چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
1405 چو صبرش نماند از ضعيفى و هوش * ز ديوار محرابش « 2 » آمد به گوش
برو شير درنده باش اى دغل * مينداز « 3 » خود را چو روباه شل
چنان سعى كن كز تو ماند چو شير * چه باشى چو رو به بوامانده سير
چو شير آنكه را گردنى فربهست * گر افتد چو رو به سگ از وى بهست « 4 »
بچنگ آر و با ديگران نوش كن * نه بر فضلهء ديگران گوش كن
1410 بخور تا توانى ببازوى خويش * كه سعيت بود در ترازوى خويش
چو مردان ببر رنج و راحت رسان * مخنث خورد دسترنج كسان
بگير اى جوان دست درويش پير * نه خود را بيفكن كه دستم بگير
خدا را بر آن بنده بخشايشست * كه خلق از وجودش در آسايشست
كرم ورزد آن سر كه مغزى دروست * كه دون همتانند بىمغز و پوست
1415 كسى نيك بيند بهر دو سراى * كه نيكى رساند بخلق خداى
حكايت
شنيدم كه مرديست پاكيزهبوم * شناسا و رهرو در اقصاى روم
من و چند سياح « 5 » صحرانورد * برفتيم قاصد بديدار مرد
سر و چشم هريك ببوسيد و دست * بتمكين و عزت نشاند و نشست « 6 »
زرش ديدم و زرع و شاگرد و رخت * ولى بيمروت چو بىبر درخت
1420 بلطف و سخن « 7 » گرمرو مرد بود * ولى ديكدانش « 8 » عجب سرد بود
همه شب نبودش قرار و « 9 » هجوع * ز تسبيح و تهليل و ما را ز جوع
سحرگه ميان بست و در باز كرد * همان لطف و پرسيدن « 10 » آغاز كرد
يكى بد كه شيرين و خوشطبع بود * كه با ما مسافر در آن ربع بود
مرا بوسه گفتا بتصحيف ده * كه درويش را توشه از بوسه به
هامش
( 1 ) . كردش .
( 2 ) . ز ديوارش آوازى .
( 3 ) . مپندار .
( 4 ) . اين بيت در بعضى از نسخهها نيست .
( 5 ) . سالوك .
( 6 ) . در بعضى نسخهها : ولى بىمروت چو شاخ كبست .
( 7 ) . در بعضى از نسخ معتبر بجاى « سخن » كلمهايست كه « لين » يا « ليق » ميتوان خواند .
( 8 ) . ديگ جودش .
( 9 ) . قرار از .
( 10 ) . دوشينه . بوسيدن .