حكايت
بناليد درويشى از ضعف حال * بر تندرويى خداوند مال
نه دينار دادش سيهدل نه دانگ * بر او زد بسر بارى از طير « 1 » بانگ
دل سائل از جور او خون گرفت * سر از غم برآورد و گفت اى شگفت
1345 توانگر ترشروى ، بارى ، چراست ؟ * مگر مىنترسد ز تلخى خواست ؟ « 2 »
بفرمود كوته نظر تا غلام * براندش بخوارى و زجر تمام
به ناكردن شكر پروردگار * شنيدم كه برگشت ازو روزگار
بزرگيش سر در تباهى نهاد * عطارد قلم در سياهى نهاد
شقاوت برهنه نشاندش چو سير * نه بارش رها كرد و نه بار گير
1350 فشاندش قضا بر سر از فاقه خاك * مشعبد صفت ، كيسه و دست پاك
سراپاى حالش دگرگونه گشت * بر اين ماجرا مدتى برگذشت
غلامش بدست كريمى فتاد * توانگر دل و دست و روشننهاد
بديدار مسكين آشفتهحال * چنان شاد بودى كه مسكين بمال
شبانگه يكى بر درش لقمه جست * ز سختى كشيدن قدمهاش سست
1355 بفرمود صاحبنظر بنده را * كه خشنود كن مرد درمنده را
چو نزديك بردش ز خوان بهرهاى * برآورد بىخويشتن نعرهاى
شكستهدل آمد بر خواجه باز * عيان كرده اشكش بديباچه ، راز
بپرسيد سالار فرخندهخوى * كه اشكت ز جور كه آمد به روى ؟
بگفت اندرونم بشوريد سخت * بر احوال اين پير شوريدهبخت
1360 كه مملوك وى بودم اندر قديم * خداوند املاك و اسباب و سيم
چو كوتاه شد دستش از عز و ناز * كند دست خواهش بدرها دراز
بخنديد و گفت اى پسر جور نيست * ستم بر كس از گردش دور نيست
هامش
( 1 ) . طنز .
( 2 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى اين بيت نيز هست :چرا رانى از در بخوارى مرا ؟ * بينديش آخر ز روز جزا