حكايت
يكى را كرم بود و قوّت نبود * كفافش به قدر مروّت نبود
كه سفله ، خداوند هستى مباد * جوانمرد را تنگدستى مباد
1300 كسى را كه همت بلند اوفتد * مرادش كم اندر كمند اوفتد
چو سيلاب ريزان كه در كوهسار * نگيرد همى بر بلندى قرار
نه در خورد سرمايه كردى كرم * تنكمايه بودى ازين لاجرم
برش تنگدستى دو حرفى نوشت * كه اى خوبفرجام نيكوسرشت
يكى دست گيرم به چندين درم * كه چنديست تا من بزندان درم
1305 به چشم اندرش قدر چيزى نبود * و ليكن به دستش پشيزى نبود
بخصمان بندى فرستاد مرد * كه اى نيكنامان آزادمرد
بداريد چندى كف از دامنش * وگر ميگريزد ضمان بر منش
وز آنجا بزندانى آمد كه خيز * وزين شهر تا پاى دارى گريز
چو گنجشك در باز ديد از قفس * قرارش نماند اندر آن يك نفس
1310 چو باد صبا زان ميان « 1 » سير كرد * نه سيرى كه بادش رسيدى بگرد
گرفتند ، حالى ، جوانمرد را * كه حاصل كنى « 2 » سيم يا مرد را ؟
ببيچارگى راه زندان گرفت * كه مرغ از قفس رفته « 3 » نتوان گرفت
شنيدم كه در حبس چندى بماند * نه شكوت نوشت و نه فرياد خواند
زمانها نياسود و شبها نخفت * برو پارسايى گذر كرد و گفت
1315 نپندارمت مال مردم خورى * چه پيشآمدت تا بزندان درى ؟
بگفت اى جليس « 4 » مباركنفس * نخوردم بحيلتگرى مال كس
يكى ناتوان ديدم از بند ريش * خلاصش نديدم بجز بند خويش
نديدم « 5 » بنزديك رايم پسند * من آسوده و ديگرى پاىبند
بمرد آخر و نيكنامى ببرد * زهى زندگانى كه نامش نمرد
1320 تنى زندهدل ، خفته در زير گل * به از عالمى زندهء مردهدل
هامش
( 1 ) . زمين .
( 2 ) . كن اين .
( 3 ) . چو مرغ از قفس رفت .
( 4 ) . بگفتا كه هان اى .
( 5 ) . نيامد .