بسالى توان خرمن اندوختن * بيكدم نه مردى بود سوختن [ 1 ]
چو در تنگدستى ندارى شكيب * نگهدار وقت فراخى حساب « * »
به دختر چه خوش گفت بانوى ده * كه روز نوا ، برگ سختى بنه
همه وقت بردار مشك و سبوى * كه پيوسته در ده روان نيست جوى
به دنيا توان آخرت يافتن * بزر ، پنجهء شير بر « 2 » تافتن
1240 بيكبار بر دوستان زر مپاش * وز آسيب دشمن بانديشه باش
اگر تنگدستى مرو پيش يار * وگر سيم دارى بيا و بيار
اگر روى بر خاك پايش نهى * جوابت نگويد بدست تهى
خداوند زر بر كند چشم ديو * بدام آورد صخر جنى بريو
تهىدست ، در خوبرويان مپيچ * كه بىسيم مردم نيرزند هيچ « 3 »
1245 بدست تهى برنيايد اميد * بزر بر كنى چشم ديو سفيد
وگر هرچه يا بى به كف برنهى * كفت وقت حاجت بماند تهى
گدايان بسعى تو هرگز قوى * نگردند ، ترسم تو لاغر شوى
چو منّاع خير اين حكايت بگفت * ز غيرت « 4 » جوانمرد را رگ نخفت
پراكندهدل گشت از آن عيبجوى * برآشفت و گفت اى پراكندهگوى
1250 مرا دستگاهى كه پيرامنست * پدر گفت ميراث جد منست
نه ايشان بخست نگه داشتند * بحسرت بمردند و بگذاشتند ؟
بدستم نيفتاد مال پدر * كه بعد از من افتد بدست پسر « 5 »
همان به كه امروز مردم خورند * كه فردا پس از من بيغما برند
خور و پوش و بخشاى و راحت رسان * نگه مى چه دارى ز بهر كسان
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخ اين چهار بيت نيز هست :زر و ناز و نعمت نماند بسى * مگر كاين حكايت نگفتت كسى ؟
در اين روزها زاهدى با پسر * شنيدم كه ميگفت جان پدر
مجرد رو خانهپرداز باش * جوانمرد دنيا برانداز باش
پسر پيشبين بود و كارآزماى * پدر را ثنا گفت كاى نيكراى( 2 ) . نر .
( 3 ) . نيرزد به هيچ .
( 4 ) . مردى .
( 5 ) . دگر .
( * ) حسيب با اين املا درستترست ؛ به اعتقاد مرحوم فروغى ، در بعضى لهجههاى عربى ، حساب و ركاب و سلاح را به نحوى تلفظ مىكنند كه مصوت الف ، صدايى مانند ياء مجهول فارسى مىدهد ، و حسيب و ركيب و سليح نوشتن آنها از اينجاست ؛ و ايشان كتابت به صورت اصلى را مرجح داشتهاند - م .