بدلداريش مرحبايى بگفت * برسم كريمان صلايى بگفت
كه اى چشمهاى مرا مردمك * يكى مردمى كن بنان و نمك
1190 نعم گفت و برجست و برداشت گام * كه دانست خلقش ، عليه السّلام
رقيبان « 1 » مهمانسراى خليل * بعزت نشاندند پير ذليل
بفرمود و ، ترتيب كردند خوان * نشستند بر هر طرف همگنان
چو بسم اللّه آغاز كردند جمع * نيامد ز پيرش حديثى بسمع
چنين گفتش اى پير ديرينه روز * چو پيران نمىبينمت صدق و سوز
1195 نه شرطست وقتىكه روزى خورى « 2 » * كه نام خداوند روزى برى « 2 »
بگفتا نگيرم طريقى بدست * كه نشنيدم از پير آذرپرست
بدانست پيغمبر نيكفال * كه گبرست پير تبه بوده حال
بخوارى براندش چو بيگانه ديد * كه منكر بود پيش پاكان پليد
سروش آمد از كردگار جليل * بهيبت ملامتكنان كاى خليل
1200 منش داده صد سال روزى و جان * ترا نفرت آمد « 3 » ازو يك زمان
گر او ميبرد پيش آتش سجود * تو واپس چرا ميبرى دست جود ؟
* * *
گره بر سر بند احسان مزن * كه اين زرق و شيدست و آن مكروفن
زيان مىكند مرد تفسيردان * كه علم و ادب ميفروشد بنان
كجا عقل ، يا شرع ، فتوى دهد * كه اهل خرد دين به دنيا دهد
1205 و ليكن تو بستان كه صاحبخرد * از ارزانفروشان برغبت خرد
حكايت
زباندانى آمد به صاحبدلى * كه محكم فروماندهام در گلى
يكى سفله را ده درم بر منست * كه دانگى ازو بر دلم ده منست
همه شب پريشان ازو حال من * همه روز چون سايه دنبال من
بكرد از سخنهاى خاطرپريش * درون دلم چون در خانه ريش
هامش
( 1 ) . رفيقان .
( 2 ) . ند .
( 3 ) . تو نفرت گرفتى .