1210 خدايش مگر تا ز مادر بزاد * جز اين ده درم چيز ديگر نداد
ندانسته از دفتر دين الف * نخوانده بجز باب لا ينصرف
خور از كوه يك روز سر بر نزد * كه آن قلتبان حلقه بر در نزد
در انديشهام تا كدامم كريم * از آن سنگدل دست گيرد بسيم
شنيد اين سخن پير فرخنهاد * درستى دو ، در آستينش نهاد
1215 زر افتاد در دست افسانهگوى * برون رفت از آنجا چو زر تازهروى
يكى گفت شيخ اين ندانى كه كيست * بر او گر بميرد نبايد گريست
گدايى كه بر شير نر زين نهد * ابو زيد را اسب و فرزين نهد
برآشفت عابد كه خاموش باش * تو مرد زبان نيستى ، گوش باش
اگر راست بود آنچه پنداشتم * ز خلق آبرويش نگه داشتم
1220 وگر شوخچشمى و سالوس كرد * الا تا نپندارى افسوس كرد
كه خود را نگه داشتم آبروى * ز دست چنان گربزى ياوهگوى
بد و نيك را بذل كن سيم و زر * كه اين كسب خيرست ، و آن دفع شر
خنك آنكه در صحبت عاقلان * بياموزد اخلاق صاحبدلان
گرت عقل و رايست و تدبير و هوش * بعزت كنى پند سعدى به گوش
1225 كه اغلب درين شيوه دارد مقال * نه در چشم « 1 » و زلف و بناگوش و خال
حكايت
يكى رفت و دينار ازو صد هزار * خلف برد « 2 » صاحبدلى هوشيار
نه چون ممسكان دست بر زر گرفت * چو آزادگان دست ازو برگرفت
ز درويش خالى نبودى درش « 3 » * مسافر بمهمانسراى اندرش
دل خويش و بيگانه خرسند كرد * نه همچون پدر سيم و زر بند كرد
1230 ملامت كنى گفتش اى باد دست * به يكره پريشان مكن هرچه هست
هامش
( 1 ) . خط .
( 2 ) . يكى رفت و دنيا ازو يادگار / خلف ماند .
( 3 ) . نماندى برش .