باب دوم در احسان
اگر هوشمندى بمعنى گراى * كه معنى بماند ز « 1 » صورت بجاى
1150 كرا دانش و جود و تقوى نبود * به صورت درش هيچ معنى نبود
كسى خسبد آسوده در زير گل * كه خسبند ازو مردم آسودهدل
غم خويش در زندگى خور كه خويش * بمرده نپردازد از حرص خويش
نخواهى كه باشى پراكندهدل * پراكندگان را ز خاطر مهل
پريشان كن امروز گنجينه ، چست * كه فردا كليدش نه در دست تست
1155 تو با خود ببر توشهء خويشتن * كه شفقت نيايد ز فرزند و زن
كسى گوى دولت ز دنيا برد * كه با خود نصيبى بعقبى برد
بغمخوارگى چون سرانگشت من * نخارد كس اندر جهان پشت من
مكن ، بر كف دست نه هرچه هست * كه فردا بدندان برى پشت دست
بپوشيدن ستر درويش كوش * كه ستر خدايت بود پردهپوش
1160 مگردان غريب از درت بىنصيب * مبادا كه گردى بدرها غريب
بزرگى رساند بمحتاج خير * كه ترسد كه محتاج گردد به غير
به حال دل خستگان در نگر * كه روزى تو دلخسته « 2 » باشى مگر
درون فروماندگان شاد كن * ز روز فروماندگى ياد كن
نه خواهندهاى بر در ديگران ؟ * بشكرانه خواهنده از در مران
* * *
1165 پدرمرده را سايه بر سر فكن * غبارش بيفشان و خارش بكن
هامش
( 1 ) . نه .
( 2 ) . كه روزى دلى جسته .